خواب از چشمانم رفته تا صبح به هر چی متوسل می شوم که خوابم ببرد ساعت به چهار نزدیک شد باد درختان را می رقصاند سکوت عجیبی حکمفرماست تا سحر خیلی نمانده و باز سکوت به سی سال و شاید و بیشتر پرت می شوم برای یک دقیقه بیشتر خوابیدن یه خواهش تمنا می افتادم صدا همسایه که در تب تاب سحر مارا نگران می کرد که مبادا ...بوی غذا خانه را پر کرده تمام شهر به انتظار چشمم به خانه های خاموش می افتد و سکوت و سکوت من چقدر دلتنگ. آن شب ها. هستم و نگرانی مامان و بابا برای نماز خواندنم....و هر شب تکرار می شد
+ نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۲/۲۵ ساعت ۴:۵۵ ق.ظ توسط بانوی اردیبهشت
|