بیصدا در گوشت زمزمه میکنم آرام گام برمیدارم که مبادا ترک بردارد ........ همسایه بی ریای من همدم تنهایی من دوست و یار شفیق من تولدت امسال شاید رنگ بوی دیگر داشته باشد ... نمیدانم هیچ نمیدانم چون فرسنگها از من دور شدی ........ هدیه ات را روی میزم گذ اشتم به احترام عزیز از دست رفته ات حرفی به
میان نمی آورم ...برایم همیشه عزیزی چون رنگ بویت متفاوت است و من این
تفاوت را دوست دارم برایم شاید اسطوره مهربانی باشی و همیشه قابل احترام
..... ساده بودنش را ببخش کمی خستگی وکار زیاد با چاشنی سردرد باعث شد بیام بنویسم برای کسی که برام خیلی عزیزه و دوستش دارم اومدم بنویسم و بهت بگم برام خیلی مهمی ...و این مهم بودن مرا
وادار به نوشتن کرده.... آخی چقدر خوبم خداجون باز باران با ترانه میخورد بر بام خانه خانه ام کو؟؟؟؟ خانه ات کو؟؟؟؟ آن دل دیوانه ات کو؟؟؟؟؟؟؟ روزهای کودکی کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فصل خوب سادگی کو؟؟؟ یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین پس چه شد دیگر کجا رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو آرزو هست؟؟؟؟ کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد.......................................................... باز باران میخورد بربام خانه بی ترانه بی بهانه شاید گم کرده خانه! تو هیچ وقت پیدا نمیشی هیچ وقت.....تو یک گم شده ای که نه نشانی از خانه داری نه از دل..... تو گمشده ای ......................... آنقدر زیر بارانت نشستم که دیگر همه اعضای بدنم سر شده احساس نمی کنم تازیانه ات را غرش میکنی می غری می شکنی .................... راستی چرا صدایت را نمی شنوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مرا ببخش شاید ..................................
گاهی دلت از زنانگی میگیرد ...
می خواهی کودک باشی دختر بچه ای که به هر بهانه ای به آغوشی پناه می برد و آسوده اشک می ریزد
زن که باشی باید بغض های زیادی را بیصدا دفن کنی!
مثل حس امروز و نبودنت اسم قاشق را گذ اشتی قطار هواپیما کشتی تا یک لقمه بیشتر بخورم یادت هست مادر؟؟؟؟؟؟؟
شدی خلبان
ملوان
میگفتی بخور تا بزرگ بشی مثل شیر بشی و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم
حتی بغض نترکیده ام را مامان بیمارستان ساری بعد جراحی... همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو نیستی همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی دروغه .... چطوری دلت میومد منو اینجوری ببینی با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که دروغه همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم همه حرفاشون دروغه تا ابد اینجا میمونم بی تو و اسمت عزیزم اینجا خیلی سوت و کوره ولی خوب عیبی نداره دل من خیلی صبوره... همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو نیستی همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی دروغه .... چه جوری دلت میومد منو اینجوری ببینی با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که دروغه همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم همه حرفاشون دروغه تا ابد اینجا میمونم بی تو و اسمت عزیزم اینجا خیلی سوت و کوره ولی خوب عیبی نداره دل من خیلی صبوره... همه میگن که تو نیستی همه میگن که تو مردی همه میگن که تنتو به فرشته ها سپردی دروغه ..... چه غریبانه........می بوسمت ... خواستم به خوابم بیایی نه اینقدر نگران ...حال همه ما خوب است...فقط خواستم ویژه بهت بگم روزت مبارک فرشته بهشتی من
قوي ترين آدم جهان آن زن که با وجود همه ناملایمات زندگی و مزاحم هاى خيابونی و زور گيری و هزار و يك خطر ديگه، هنوزم تو اين مملکت درس ميخونه ، ورزش ميکنه ، رانندگى ميکنه ، کار ميکنه ، عاشق ميشه ، اعتماد ميکنه ، مادر ميشه و به بچه اش ياد ميده كه آدم باشه ...!.
اشتباه نشه،قويترين مردان آهنين، همون زني است كه، وقتي شوهرش قطع نخاع ميشه ونميتونه سر كار بره، چادرشو محكم دور كمرش ميبنده و يا علي ميگه و جوري اوضاع رو جمع وجور ميكنه وخرجيشو با كار كردن در كارگاه توليدي وخياطي و سبزي پاك كردن و... زير نگاه هرزه ها وبا پاكدامني چند تا بچه رو مي فرسته دانشگاه آزاد و نميذاره لنگي در خانه اش پيش بياد و...!.
قوي ترين مردان آهنين، زني استكه، بخاطر زن بودنش،هميشه در نوبت دوم آدمها حساب ميشه و جنس دوم حسابش ميكنند،ولي اگه نباشه معلوم نيست كي حرف اول رو در خانه واجتماع و تربيت و اقتصاد و...ميزنه!.
قوي ترين مرد آهنين، همون زني است كه اونو ضعيفه مينامند،تا قوي بودن خودشونو اثبات كنند!!.
آري، قوي ترين مرد آهنين،همون زناني اند كه، لقب مقدس مادري را با خود مياورند كه عشق و ايثار وفداكاري و از جان مايه گذاشتن را معنا ميبخشند!!!
قوي ترين مردان آهنين،همون زنياست كه، بهشت زير پاي او قرار داده شده است!!!.
قوي ترين مردان آهنين، همون دخترك نوجوان عرب جاهلي است ، آنگاه كه پدرش دستانش را گرفت تا دربياباني زنده به گورش كند،پس از فراغت ازكنار زدن خاك وكندن چاله اي،دختر گرد و غبار از پيشاني پدر پاك كرد و جرعه اي آب به او نوشاند تا پس از رفع خستگي دخترك را زنده به گور سازد!.
قوي ترين مرد آهنين، مرد نيست!.
زني است كه با اينكه حقوقش را كمتر مي ستاند،اما او بر فداكاري هايش ميافزايد، تاهمچنان قوي ترين باشد ...!!
من زنم به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو!!!!!!!!!
در د آور است که من آزاد نباشم
تا تو به گناه نیفتی قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت می آیند
تاسف بار است که باید
لباسهایم را به میزان ایمان تو
تنظیم کنم
(زنده یاد سیمین دانشور)
یادم
میاید پارسال رومیگم همه اومدند منم آخر سر با یه کیک و 3تا شاخه گل برای
خواهرام فقط صدای خنده بود که در بینمان می چرخید ...و تو ناگهان در آن سوی
خوشبختیت به خانم همسایه گفتی فکر میکنم مسافر راه باشم و با این حرفها
بیشتر ما رو می خندوندی هیچ چیز نمیتونست تو رو از ما دور کنه حتی خدا... باورت
میشه مامان بچه ها همه کار کردند ولی از خدا غافل شدن.....تو مسافر راه
بودی ما می خواستیم زمان را طولانی تر کنیم بکشیم بکشیم...و تو در این زمان
غوطه ور شی... مامان اونقدر همه از لحظه های که با تو بودند حرف می زنند که من حالا دلم برای قلبت تنگ می شود.... الان که شبها مادرشوهرم که دیگه از ترس نبودنتان توخونه نمی مونه هر شب مهمان خانه ماست تو خواب بیداری صدات میکنه خودشو نزدیک عکست میکنه تسبیحتو ور میداره شروع میکنه به صلوات ........... میگه صدای قابلمه و بوی غذا خونتون رو که می شنیدم میدونستم یکی
اونطرف دیواره یکی که می دونم وقتی برام اتفاقی بیفته مراقبمه نمیدونستم
اینقدر زود میره... مامان یه چیز میگم نخندیها اون نمیدونی چقدر تو بهش آلرژی داشتی مامان اون نمیدونه وقتی می خواستن دخترتو از خونت ببرن تو خونشون چقدر ناراضی بودی مامان ........ میدونم همه اینا رو میدونی ولی نمیدونم چرا می خواهم حرف بزنم برات مامان روباب ......مامان طوبی یادت که هست همسایهاتونو میگم بعد رفتنت اوضاع جسمیشون بهم ریخت. مامان طوبی رو که هر وقت می بینم بغلش میکنم اگه بگم بوتو میده شاید باور نکنی البته نه به بوی خوشی که داشتی ها بوت ناب بوده و من عاشق همه اون بوهای معطر هستم هر وقت بغلش میکنم گوشه چشاش اشکاشو می بینم همسایه کنار دیوارتون هم که همدمت بود دیگه دارند خونه گلیشونو می ریزند...آخی بیچاره ها راحت می شن میدونی مامان خیلی دوسش دارم یادت که میاد چقدر زحمت کشید و تو چقدر دوسش داشتی مامان... اگه خدا بخواهد جمعه خونشو خراب میکنن مامان بابایی امسال گلگی نمیکنه؟؟؟؟ نمیگه این بچه ها همش برات چیز می خرند روز عید که می شه؟؟؟؟؟ بهش بگو یادشه پیراهن پارسال بهش بگو اینقده بی معرفت نشه بدجنسی هم حدی داره بهش بگو هر چی بهش گفتیم بابا امسال روز پدر بهم خورده گفتن که مردم بدهی دارن می خندید و می خندید الهی من فدای خنده هاش بشم بهش بگو دیگه نه پیش خداش شکایت میکنم نه به هر چیز که اعتقاد داره به هیچ کی اعتراض نمی کنم آخه دوستم گفته خواست خدا بوده...منم چون خیلی دوسش دارم میگم آره خواست خدا بود مامان خیلی دلم براتون تنگ شده خیلی ...اگه این خوابها نباشه من چیکار کنم با اینهمه دلتنگی الهی من فدای پوستهای چروکیده ات بشم عاشقتم همه گلهای که روز معلم بهم دادن اومدم گذ اشتم رو سنگتون بیاد معلم مهربان کودکیم همون گلهای که دوسشون داشتی چی ژرورا نبود به چشم روز مادر هدیه من به تو سرخی ژرورا برای تو ولی قول قول بده با چارقد سفید بیای منم قول میدم همه شمعدونیها رو بچینم از خونه تا بهشت مامان دلم می خواهد دعوام کنی دلم برای عصبانی شدنت دلم برای بداخلاق شدنت یه ذره شده راستی میای لباس آبیتو بپوش با عطر مخصوص زندگی مهدی میگه یادته یه روز اونقدرخندیدیم مامان سرشو بلند کرد ویه نیگاهی بهمون کرد بعد هم خط نشون که وای بحالتون بلند شم بعدش بیشتر می خندیدیم حالا که عصبانی میشد جارو تو دستش مهدی بود رو دیوار خونه یا می زد بیرون دستش به من می رسید از دستش کتک نوش جان میکردم تا اولین ضربه رو میکشید پایین من اونقدر جیغ می زدم اونقدر سرو صداد که مامان از منم میگذشت خیلی بدجنس قال میذ اره منو فقط منو میکشوندتو بازی بعدش درمیرفت تو که بیای من برات آب جارو میکنم همه راهها رو از کجا بازم از بهشت تا خونه رو ای نمیدونی لادنهات چه غوغایی کردن بیا ببین خونت شده بهشت مامان من موندم با این بی تابیهام که چیکار کنم با این دلی که شکوندمش...... بابا چه وقتهای میای به خونه که میای دست رو گلهاش میکشی وقت سحر وقتی که همه خوابند آره یادمه بوی تنت بوی عطر یاس نگو تو صبحها تو بهشت قدم میذاشتی می خواهم بهت بگم دلم یه ناهار گرم تو ایوونت می خواهد می خواهم بهت بگم می خواهم بخوابم توترازت بدون خاطرات می خواهم برام قورمه سبزی درست کنی ....سبزیهاشو بابا بگیره تو
هم بچینیش تو سینی تا ساطوریش کنم بوی پیاز داغ و سبزی ....دلم می خواهد
وقتی لباسمو در میارم یه راست برم سر والور انگشتمو بکشم رو سبزیها بعدش بگم واییییییییییییییییی دلم می خواهد خونتو بهم بریزم برم سر بقچه هات تو همش غر بزنی منم ریز ریز بخندم بخدا نمیدونم چرا اینقدر میخندم.... موهات سفید نشد مامان بهانه سفیدی موهات بهم زنگ بزنی خیلی گذشت مرداد که موهات رنگ گذاشتم و بردمت حمام واییییییییییییییییییییی مامان 9 باورت میشه ای وای خدای من نه ماه موهات سفید شده الان بابا نگرون میشه میگه بذ ار برات حنا بگیرم اونوقته تو اخم رو پیشونیت میشینه خب شماره رنگتو بده میرم برات میگیرم مامان مامان مامان مامان وقتی سرمو میذاشتم رو پاهات مامان دلم دستاتو می خواهد دستاتو بکش رو پوست موهام بغلم کن من آرامشتو می خواهم ولش کن نمیشه باهات معامله کرد باید برم پیش بابا فقط بابا میدونم چی بگه که توبیای من بغلت کنم تعطیلاتم داره شروع میشه فقط کاش میدنستی تنهایی آزارم
میده...کاش میشد جلوی اونایی که شاکین از لاغریم بگم خیلی دلتنگتونم
...نمیدونن تنهایی آزارم میده ...حرفی برای گفتن ندارم این بار که دیدمت بهم فقط یه شاخه شمعدونی بده تا بذ ارم لای قرآن بذار وقتی صدای قرآنتو میذارم و می خونی عم یتسائلون من باهات زمزمه می کنم آیات خدا می خواهم ببوسم زمزمه هاتو دلم تنگه چه کنم چه کنم به بابا بگو به شدت به دعاش نیاز دارم بگو اون خونه ای که خیلی دوسش داشت همش خوشحال بود دارم از دست میدم برام دعا کنید که به شدت به دعاتون نیازمندم. ترک یارتان بر شما تسلیت باد عزیز و نازنینم مهربان دوستم : از خداوند منان خواستارم که به شما صبرعطا نماید مشیت الهی بـر ایـن تعلق گرفـته کـه بهار فرحناک زندگی را خـزانـی
ماتمزده بـه انتظار بنشیند و این ، بارزترین تفسیر فلسفـه آفـرینش
درفـراخـنای بـی کران هـستی و یـگانه راز جـاودانگی اوسـت درگذشت پدر گرامیتان
را به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض نموده برایشان از درگاه خداوند
متعال مغفرت ، برای شما و سایر بازماندگان صبر جمیل و اجر جزیل خواهانم .. با احترام نگاهش که میکنم نمیدانم خوبی را چگونه تعریف می کند و یا چگونه به تصویر می کشد و من چقدر از انسانیت دورم متین جان گفته هایت را به جان می خرم ولی گویا تو فرشته ای فرشته ای که بالش به زمینیان نخورده...حتی به خاک زمین اینجا زمین بوی غربت را میدهد بوی نای می دهد بوی فرسودگی وکهنگی اینجا حرمت زمینیان به تاراج رفته اینجا دلها ازاداند دلها تعهد ندارند اینجا آغوششان که تنگ می شود خود را در تنگ بغل می کنند اینجا من و تو معنا ندارد اینجا انسانیت حرمت ندارد کاش میدانستی که چقدر دلم می خواهد با توحرف بزنم ولی تو کجا و من کجااااااااااااااااااااااااا من دلم تاب ماندن را ندارد ولی تو سراسر شوری تو زندگی را سبز می بینی و من ......... دلم شکسته.....نازنینم...خوب میفهمی ولی شکستن دل حکایت دارد صدای شکستن دل صدای گام های خداوند است که می آید! سمساری تو کوچه داد می زنه آهای خرت و پرت می خریم دویدم به سمت درو گفتم یک دل شکسته می خری؟؟؟ پیرمرد ژولیده سپید موی نگاهی به من کرد و با تبسمی گفت دلی که شکسته باشد خدا توش خونه کرده دیگه قیمت نداره حالا می خواهی بفروشی! نازنینم اینجا من و تو حرمت نداریم اینجا وقتی میگیم خداحافظ میریم دیگه چشماممون حرمت نداره اینجا عذاب وجدان نداره هر کی به هر کیه اینجا همه چی به اسم قانونه ولی قانون شکنی تو ردیف اوله اینجا بهت میگن دوست دارن وقتی پاگیرت می کنند بهت میگن ببخشید من خیلی کار دارم خدا نگهدار اینجا آدمها تنها میمونن اینجا آدمها آدم و تنها میذارن اینجا رو عشقشون پا میذارند اینجا رحم مروت کشتن اینجا وقتی تنها میمونی........ اینجا وقتی بدون عشق زندگی می کنی باید بمیری اینجا باید یاد بگیری پا رو قلبت بذ اری اینجا باید یاد بگیری تنهایی حل کنی همه چی رو اینجا کسی با کسی نزدیک نیست کاشکی نگفته بودی حرف دلتو که بگم از تمام دلم...ولی بدون دوست دارم .... ولی بلاخره میفهمی که چی به چیه...اونوقت که فهمیدی بهت میگم...کجای کاریم ولی معتقدم: آدمیان به لبخندی که بر لب می نشانند و به احساسی خوبی که بر ما می نهند و به دردی که از یکدیگر می کاهند می ارزند..... و ما به بودنشان را می خواهیم چون وجودشان زمین را زیباتر می کنند ...... یعنی همیشه باش احساس زیبایی که داشتی برایم قابل تقدیر است............ اولين روز دبستان بازگرد کودکي ها شاد و خندان باز گرد باز گرد اي خاطرات کودکي بر سوار اسب هاي چوبکي خاطرات کودکي زيباترند يادگاران کهن مانا ترند درسهاي سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود درس پند آموز روباه و خروس روبه مکار و دزد و چاپلوس روز مهماني کوکب خانم است سفره پر از بوي نان گندم است کاکلي گنجشککي باهوش بود فيل ناداني برايش موش بود با وجود سوز و سرماي شديد ريز علي پيراهن از تن مي دريد تا درون نيمکت جا مي شديم ما پر از تصميم کبري مي شديم پاک کن هايي ز پاکي داشتيم يک تراش سرخ لاکي داشتيم کيفمان چفتي به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هايش درد داشت گرمي دستانمان
از آه بود برگ دفترها به رنگ کاه بود مانده در گوشم صدايي چون تگرگ خش خش جاروي با پا روي برگ همکلاسيهاي من يادم کنيد باز هم در کوچه فريادم کنيد همکلاسيهاي درد و رنج و کار بچه هاي جامه هاي وصله دار بچه هاي دکه سيگار سرد کودکان کوچک اما مرد مرد کاش هرگز زنگ تفريحي نبود جمع بودن بود و تفريقي نبود کاش مي شد باز کوچک مي شديم لااقل يک روز کودک مي شديم ياد آن آموزگار ساده پوش ياد آن گچها که بودش روي دوش اي معلم نام و هم يادت به خير ياد درس آب و بابايت به خير اي دبستاني ترين احساس من بازگرد اين مشقها را خط بزن فردا 12 اردیبهشت
و اینکه این روزها عجیب شلوغ پلوغ مدرسه و من این روز را با توجه به اینکه
به کارم به بچه ها عشق می ورزم دوست ندارم...اینکه از معلم تجلیل بشه با
چی با کادو بازم خیلی زیبا نیست ...کلا از نظر من روزی که اختصاص به این
داشته باشه که بری روی سکو بچه ها و همکارها برات دست بزنن...تشویق نامه رو
بدهند به دستت خیلی ریبا نیست ....حالا اینکه ما رو دعوت میکنند به جای
برای دعوت شام خب درموردش میشه حرف زد ولی واقعا از این شلوغی موافق نیستم
ودوسش ندارم الهی شکر که امسال بخشنامه اومد که کادو را به صورت انفرادی
ونمیدونم یکی بیشتر و یکی کمتر نیست ولی بدترش اینه که بازم بعداظهر باید
بری بشینی تو سالن اجتماعات و اینکه بازم باید بحرفی
وووووووووووووووووووووویییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ولی
خب این اتفاق فردا میفته زیبا یا زشت ....که از الان دلم میلرزه واسه فردا
به این فک میکنم یه مرخصی توپ میچسبه.................البته اگر ما رو با
تخت نبرن تو مدرسه بگن ما نمیتونم مسولیت بچه ها را بعهده بگیریم...از همین
جا به دوستای خوب وبلاگیم آقای مرید ...خانم فتاحی و همه کسانی که در
ارتباط با مسائل آموزشی جامعه ما مربوط می شوند تبریک عرض کرده و طول
عمرشان را از خداوند منان خواستارم.همکاران ارجمند روزتان مبارک
اینکه اومدم نمیدونم چی بگم بگم خوشحالم یا نه غمگینم .....امروز نمیدونم
چرا هیچی واسه گفتن ندارم ...خوشحالم بزرگتر شدم خوشحالم خانمتر شم خوشحالم
نمیدونم هیچی نمیدونم نمی دونم چرا مزه همه چی رو از دست دادم مثل اینکه
حس لامسه رو از دست داده باشی مثل اینکه نتونی دیگه بگی چقدر این گلها
خوشبو هستند یا نه بگی چقدر زیبا هستند این ............اینکه
امروز بهارهای درخت نارنج امتداد خیابونمون عطر افشانی می کنند ...این
نیست که خبر خوش می دهند اونا خصلتشون بهاری... خصلتشون عطر افشانیه
اینکه امروز صبح پرستوها رو دیوارهای خونمون آواز سردادن نت موسیقشون رو
هیچ نوازنده ای نمی تواند بنوازد .....اینکه تو تنهاییهام در آغوششون می
کشم اینم خصلت هر آدمی که یکی دوسشون داشته باشه یکیشون هم بهشون احساسی
نداشته باشه اینکه هر روز شیلنگ خونمو میگیرم رودستمو آبپاشی میکنم
گلدونامو..... جریان خونم را زیر پوستهام لمس می کنم...اینکه بدنیا اومدم یه روز بهاری مامانم دستمو گرفت و منو کشوند تو دنیا ...بعدش باهام تاتی تاتی کرد و خندیدبعد منو به همه معرفی کرد.....میگفت فاطمه موهات همش بور بوده تو صورتت رنگی نبود بجز چشات میگفت اومدی محمد رفت ..............و اینکه خیلی حرف داشتی واسه اومدنم ......................................اینکه
اومدم زندگی کنم اینکه زندگیم از تولدم آغازشده و ادامه داره تا کی
نمیدونم اومدم زندگی کنم اومدم بخندم اومدم رها شم اومدم دنیا رو متحول
کنم دنیای درونمو دنیای کودکم را تصمیم گرفتم زندگی کنم اونم با جدیت اومدم
....با شمشیر اومدم با کلاه خود عاشق همه چی بودم عاشق همه کارهای خوبی که
وجود داشت می خواستم درس بخوونم تا ته ته تهش هر چی که باشه....اولش خوب
بود خیلی خوبتر از هر چیزی که فکر کنی به تمام قدرت لیسانس دوباره درس
دوباره تلاش دوباره دوباره دوباره...و هیچ کس نتونست منو متوقف کنه با وجود
همه نارضایتی با وجود همه خستگیهام با وجود همه تنهاییهام باورم شکل دادم
رنگ دادم هر صبح سحر ا ذان همدم تنهاییهام شده بود اشکان دستمو میذ اشتم تو
دستش و حرکت میکردم تا کجاااااااااااااااااااااا تا همه جا تا جایی که
استاپ نباشه تا جایی که حرکت باشه ....مانع هامو رد میکردم جاخالی میدادم و می رفتم و می رفتم گاهی ترمز می زدم با سرعت می خوردم به زمین سریع پا میشدم نیگاهی به دستهای زخمیم و پاهای خونیم نمیکردم ...حتی خودمو تو آینه نگاه نمیکردم بارهای سنگینو می کشیدم رودوشم و یا علی درد مفهوم نداشت میدونستم من هستم خودم تنهایی خدابعدشم اشکان شده همه چی زندگیم به راستی زندگی تنها گذر دقایق وساعت ها نیست
بلکه خاطرات ولحظاتی است که همواه در ذهن ما
باقی مانده و هر گز از بین نخواهد رفت . اون گذر زمانی که من واست
تعریف می کنم واسه دل خودم اون دل کوچکی که عشقم روش یادگاری نوشت اونقدر
زخم برداشته که بعید می دونم بتونه خوب بتپه بعید میدونم خیلی زنده
بمونه...میدونم رنجوره دردشو حس می کنم میدونم شکسته میدونم دیگه نمیتونه
سرشو بگیر بالا میدونم ......من بهش گفته بودم ننویس ننویس... می خندید
...مستانه می خندید می نوشت می نوشت می غرید ....وو گاهی می کوبید و گاهی
.........دلم به درد آمد درد کشیدنم مرا آزار میداد و می خندید می خندید
.....بارون که بارید هوا که میاه شد هوا سرد شد آسمون غرید باد همه تی تی
ها رو با خودش چید و برد......من صدای خند هایش را با یاس سفید را آن سوی
باغ می شنیدم ...که مرا به زانو در آورده بود خانه ام ویرانه شد باد گرسنه
اش شده بود خانه ام را که دید حمله کرد کسی نبود که از درخانه ام مراقبت
کند باد دهانش را باز کرد و بلعید خانه ام را و من در گوشه ای فقط می دیدم
فقط تماشایت می کردم .....حالا که همش به تاراج رفت همش میگفتن عید که بشه بهار بشه .......................بهم گفتن سکوت کن که مبادا باد تو رو تو صحرا با خودش ببرتت ساکت شدم که مبادا به کسی بر بخوره که مبادا که مبادا .............تمام شب را راه رفتم تمام شب هوا سرد شده بود کویر سردی بود خیلی سردو من چقدر از اون شبهای کویری که از قصه ها بیاد دارم دورم ستارهایشان چقدر دور و آسمان دورترگویا در کره ای دیگر هستم میدونی سکوت باهام چیکار کردمیدونی درونم مرد احساسم را تشیع کردم دوست داشتنم را دفن کردم عشقم را از خانه بیرون کردم و خودم را به خانه اش رساندم دیگر نگران هیچ چیز و نباشید دیگر نگران من هم نباشید من هستم من وجسمم ....دیگر اذیتتان نمی کنم من زندگی می کنم ببینید خیالتان راحت خدایا من چقدر کار دارم کجا بروم کجا؟؟؟؟؟ راستی گفتی زندگی چیست ؟؟؟؟ یادم رفت زندگی قصه ای نیست
که ابلهی آن را گفته باشد
وبه قول مکبث:
سراسرخشم وهیا هو باشد
زندگی
یک اندیشه ی
بلند
طولانی
است ... اندیشه ای که خدا مرا در آغوش خویش دارد و این مرا تا مرز خدا پیش می برد پس تولدم مبارک اینم
کادوی تولدم که دوستام واسم گرفتن خیلی دوسش دارم.............. چون آرزوی یه کتابخونه
بزرگ داشتم ...بلاخره بعضی کتابام سروسامون گرفتن الهی شکر.... یه پیشنهاد خوب
دارم برم بدم بهشون بگم زشته رفتین یه کتابخونه گرفتین حداقل یه جفت
میگرفتین زیباتر بود.....حداقلش این بود که مشکلم با کتابم حل میشد (آیکون از خود راضی)....
ما چو دریچه روبروی هم آگاه زهر بگو مگوی هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آینده اکنون دل من شکسته و خسته است زیرا یکی از این دیچه ها بسته است نه مهر فسون نه ماه جادو کرد نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد و حالا این همه خاطرات سبز تنها نشان یار سفر کرده اش بود و آن بهار خندان و دلنشین و آن دو چشم عاشق سیاه و آن لبانی که برایش در آن فصل شکوفه باران شعر می خواند: درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشید هام که مپرس و
مادر بزرگ از پنجره ی اطاقش به غروب می نگریست به آ« سیزدهمین غروب بهار و
لبخندی تلخ بر لب داشت و لبانش غرق اشک بود انگاری هنوز یاد دوست برای
مادر بزرگ گرم بود و آرام بخش و زیر لب می خواند گشته ام در جهان و آخر کار دلبری برگزید هام که مپرس آن چنان در هوای خاک درش می رود آب دیدها ام که مپرس و حالا خوب من ! من و تو با نگاهی خیس می نگریم به خاطرات غبار گرفته و وصیت مادر بزرگ که گفت روی سنگ قبرم بنویسید. عشق آهوی کوریست که درته دریا پی چشمان گل نامعلومی می گردد! و مادر بزرگ در آخرین لحظات در بسترش نام دوستش را برد و از همنامش مدد خواست و با لبخندی به بالا نگاه کرد و زیر لب گفت: همه گمشد ه ام !بارونت داره میاد! و با یک لبخند که انگاری دوستش را می دید رفت........ م من عطر به آغوش کشیدن روح مادر بزرگ و دوستشو احساس کردم. حالا من مطمئنم که از کنار قب مادر بزرگ رد بشی و اسم دوستشو بیاری صدای تپیدن دل مادر بزرگ را می شنوی. یادم نمیره....... همین
روزهای گذشتهبود مادر بزرگ پیر شده بود ولی دوستش پیرتر و باز هم وقتی
خلوتی دور از جمع تدارک می دیدند دوستش به خنده می گفت:مواظب باش! لپات گل انداخته ومادربزرگ درست مانند دوران جوونیش صورتش غرق لبخند و شعف می شد و دوستش با تبسم می گفت بارون من!هنوز تو چشمات عشقه! و
حالا من یقین دارم در آن سوی آسمان ها مادر بزرگ و دوستش دست به دست هم
دارند آزاد و رها و بی دغدغه و دوستش مانند همان تابلوی ضامن آهو سر به
دامان مادر بزرگ گذ اشته و خستگی سال ها رنج خودشو فراموش می کنه. راستی چه قصه وهم انگیزی و زیبایی داشت مادر بزرگ! خب بگذار اشک هامو پاک کنم .آره داشتم برات می گفتم: عزیزم! دوستی دل می خواد دوستی خون جگر می خواد دوستی صبر می خواد دوستی تحمل درد می خواد مهربونم! پاره دلم!بارونم! وقتی
همون سماور مادر بزرگو روشن کردی و چایی رو تو قوری شاه عباسی دم کردی و
بد تو یه استکان کمر بازیک ریختی و گ ذاشتی جلوی دوستبا یک قندان پر از قند
حبه شده یزد که روش دوتا گل سپید یاس گذاشتی بعد خودت با انگشتات دوحبه
قند در نعلبکی دوست بذاری می دونی که دوست عطر دست تو رو بیش از هر چیزی
دوست داره با دستای خودت که بوی خوب مهربونی میده و در کنارش یک شاخه گل
محبت. اون وقت میشه یه دونه چای قند پهلوی درست حسابی و بعد
در حالی که خودتو توی چشماش ویرون می کنی کاسه چهل کلید که برای تبرک ار
حرم ضامن آهوی آوری پر از نقل بید مشک می کنی و در منظر نگاه دوست میذ اری
تا وجود نجیبش برات محفوظ بمونه! بعد از آتیش دلت یه ذغال روی ذغالهای قلیونش می ذاری تا حسابی مثل لپات از شرم حضور عشق گلی-گلی بشه! راستی می دونی!که دوست در دو حالت قلیونو دوست داره یکی وقتی که تو پیشش نیستی و یاد تومهمون دلشه و خیلی تنهاس یکی هم وقتی تو در کنارش هستی و همه چی داره. عزیزم!قلیونو که درست کردی و جلوی دوست گذاشتی باید به نگاهی بهش بگی : دل من فراق تو مثل این آتیش قلیون میمونه!وقتی دوست طلب خوردن چای میکنه و حبه قند که بوی دستای تو رو میده به دهانش میذ اره دلت هوری میرریزه ! تو دلت میگی کاشکی حبه ی قند دل من بود عزیزم دلم !بهتر از جونم! دوستی اخلاص می خواد دوستی شوق می خواد نور می خواد بیقراری می خواد و یه نگاه همیشه خیس! وقتی چای رو جلوی دوست می ذای باید بهش بگی: سلام.....سلام جونم.......سلام خوبم....سلام دلم سلام سلطان قلبم....سلام بهارم....سلام گلم.....سلام.... ولی طوری بگی صداتو نشنوه بازم خودتو پشت یکی از درختهای جنگل ظلمت چشماش گم کنی ولی صدات درنیاد بهش بگی خوش اومدی...خوش اومدی......تموم تنهاییمو پر کردی! هر چند که قبل ها تنهاییم از عطر خیال تو پر بود ..................................................................................... تقدیم به عزیزترین انسان زندگیم .................................. دلشوره شیرینم! حتما
یادت نمیره.....نه نبایدم یادت به سال ها گذشت و تو یه غروب غم انگیز
پاییزاز طرف دوست مادر بزرگ نامه اش براش آمد مثل همیشه و سال های پیش مادر
بزرگ با شوق نامه را باز کرد چند لحظه بعد....مثل همیشه اشک از چشمانش جاری
شد و این دفعه گریه مادر بزرگ بوی بهار نمی داد. اشکاش بوی غم انگیز پاییز و میداد بوی هجرت می داد بوی تلخی می داد بوی خداحافظی می داد و مادر بزرگ به پهنای صورتش می گریست..... بلورهای غمناک اشک مادر بزرگ مثل بارون روی نامه می ریخت. روم به دیوار مثل اینکه خبر مرگ خدا را برای مادر بزرگ آورده بودند نامه تو دست مادر بزرگ خیس شده بود درست مثل قامت مادر بزرگ! نامه را به پهنای دو دستش روی صورتش گرفت و گریست.... بعدش رو به آسمون نگاه کرد..... مثل ماهی که از آب بیرون افتاده باشه مثل کبوتری سفید که از تیر ستم شکارچی در خون خودش بال و پر بزنه مثل جون کندن و سوختن پروانه در اون اواخر شب! از پشت عینک مادر بزرگ رود اشک جاری بود این بار قطرات اشک از پیچ و خم چروکهای مهربون گلبرگهای گونه اش می غلطید و روی لباش می ریخت. عجیب بود و غم انگیز! دوست مادر بزرگ فقط یک شعر براش نوشته بود. گاه با خود می اندیشم خبر مرگ مرا با توچه کس می گوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی روی تو را کاشکی می دیم و من به خود می گویم: چه کسی باور کرد جنگل جان مرا عشق تو خاکستر کرد؟؟؟ چه کسی خواهد دید؟؟؟ مردنم را بی تو بی تو مردم.مردم! و ادامه داده بود..... نیمه گمشده ام!بارون بهاریم! نازنینم! قند مکررم! بارون چشمم! هیچ وقت نتونستم از تو خدا حافظی کنم. راستش دلشو نداشتم هیشه برات نوشتم و گفتم به امید دیدار حالا هم میگم به امید دیدار حالا هم میگم به امید دیدار منتظرت هستم تا فردا در آن گوشه آبی آسمان دست در دست هم دهیم. یادته در اولین نامه ات چه نوشتی...... من روز خویش را با آفتاب روی تو کز مشرق خیال دمیده است آغاز می کنم من با تو می نویسم می خوانم من با تو راه می روم و حرف می زنم وزشوق این محال که دستم به دست توست من جای راه رفتن پرواز می کنم! آن لحظه ها که مات در انزوای خویش یا در میان جمع خاموش می نشینم موسیقی نگاه تو را گوش می کنم گاهی میان مردم دور از ازدحام شهر غیر از تو هر چه هست فراموش می کنم خب حالا دیگه وقتشه! وقت
رفتن رسیده و من باید رخت خسته ی تنم را بردارم و بروم یادته آن روزها که
تازه عاشق هم شده بودیم ..تو ... بی تاب بودی و مشتاق و من می گفتم خود
دار باش و خویشتن داری کن حالا هم می گویم :اگر زمانی مرا دیدی که من دیگه
به احترامت نتونستم روی پای خود بایستم و چشمم را باز کنم تا نگاه تو را در
آغوش بکشم اگر دیگه صدای قلبمو نشنیدی اگر لبام برات نگفت: سلام مهربونم! خویشتن دار باش خودت را نگه دار نگذار ماجرای عشقمون بر ملا بشه! یه روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمتم مبر که مرا درد این جهان باشد فقط یک درد دارم که منو به شدت رنجم میده و چشمامو از بستن قلبمو و از ایستاد ن باز میداره وقتی منو نداری شونه ی کی مرهم هق هقت می شه دوباره نکنه ستاره ای بیاد و یاد تو را نیاره..... یاد تو را نیاره یکهو دیم مادر بزرگ تمام صورتش درد و اشک شد و با فریاد گلایه آلودی گفت نه این دفعه نه اصلا! دیگه نمی خواهم خودمو نگه دارم دیگه بسمه دهها بهار خودمو نگه داشتم هی از دور نگاهت کردم با نگاهم قربون صدقه ات رفتم حالا دیگه می خواهم بغلت کنم حتی جسم شریف بی جونتو که برای من جون داره ! می
خوام سرو رو به تلافی این سال های فراق و دوری روی سینه ات بذارم و صدای
قلب ساکت تو را بشنوم می خوام لبای پاک و ذاکر حقیقت گویت را که سال ها
برایم خواندی و گفتی و عشق و خدا و تنهایی را به من چشاندی لبریز از بوسه کنم نه دیگه این دفعه نمی تونم صبر کنم نمی تونم..... و صدای گریه مادر بزرگ بود و بارش بارون.... پنداری آسمون هم عزادار بود و می گریست........ ادامه دارد................... گفتگو با پروين بختيار نژاد، روزنامه نگار و فعال حوزه زنان
زهرا بیگدلی من قبل از خواندن کتاب زنان سوخته، فيلم بماني که در ارتباط با همين
موضوع است را ديدم. به همين خاطر مشکل اين زنان چند سال است که در ذهن من
نوعي دغدغه است. قبل از هر سوالي، شايد بهتر باشد بپرسم چرا اين پديده تنها
در ايران وجود دارد؟ نیستش نمیدونم کجاست چه میکنه ولی میدونم که ندارمش ... هیچ وقت نخواستم که تورو با چشمات به یاد بیارم . نمی خواستم که تورو تو گم ترین آرزوهام ببینم نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم ... هنوزم دوست دارم . تنهاترین آخه تو حول وولای پریشونی تورو نداشتن تو گیرو داره ای بابا!دل تو هیچ حاله و خوش ! ای بی مروت دیگه دل نمیمونه ! یه جوریه دل کبوترکه با شما از جور زندگیش بگه... بگه که هنوز زندست ! اگه صدا صدای منه... نفس اگه نفس تو ... بزار که اون خوش غیرتاش بدونن ! یه دل دل رباعی دیگه دل نیست دیگه دل نمیشه " نه دیگه این دل واسه ما دل نمیشه " پ ن:امروز دلم سراغ تو را گرفت ....گفتم ببین گوشه آسمان ماه را.... چه تنهاست.....چه تنهاست.... وقتی وضع بحرانی میشود همانگونه که گاهی اتفاق می افتد وقتی جاده ای که می پیمایی سر بالایی به نظر می آید وقتی در آمد کم و بدهی زیاد است در دلت می خواهی لبخند بزنی ولی فقط آه می کشی وقتی تلاش کردن کمی خسته ات کرده است اگر لازم است قدری استراحت کن ولی شانه خالی نکن! زندگی با پیچ و خم های که دارد گاهی بس عجیب است و هریک از ما گاهی می آموزد بارها شکست هایی پدیدار می شود شاید برنده می شد شانه خالی نکن! دوباره شروع کن! با اینکه ممکن است گام ها آهسته طی شوند اما می توان با جهش دیگری به موفقیت دست یابی موفقیت همان شکست پشت رو شده است همان حالت نقره گون ابرهای شک و تردید و تو هر گز نمی دانی چه قدر نزدیک شده ای أآن گاه که خیلی دور بنظر می رسد شاید خیلی هم نزدیک باشد پس وقتی به شدیدترین شکل ممکن ضربه خورده ای جنگ را رها نکن همان زمان که اوضاع خیلی بد به نظر می رسد زمانی است که نباید شانه خالی کنی! غروب سیزده بدر رسید....مثل رسیدن سال نو مثل همه روزهای بدون شما میگذرانم...غریبه نیستین دلم براتون تنگ شده ...هیچ وقت به اندازه این ماهها تنها نبودم ...و مخصوصا روزهای خاص....کاش میدونستین چقدر دلم می خواهد فقط بوی عطرتان را حس کنم فقط یک لحظه در آغوشتان بگیرم و روی پیشانیت را ببوسم....آره نمیشه چیزی گفت مثل همیشه جلوی حرف زدنم را برای تو میگیرم ولی میدانم این روزها روی قلبم پا می گذاری به من سر می زنی مثل همه هفته ها توی خوابهای می بینمتان واین یعنی آرامش...بیشتر خودم را با هر چیز مشغول می کنم....جمع سیزده بدر شما یعنی خنده از ته دل یعنی عشق یعنی صفا آن روز کلی غصه خوردی ...همش یادمه مامان .....مامان بعد شما یاد گرفتم تنها زندگی کنم تنهای تنها ...راه به راه می خندیدی در پوست خودت نمی گنجیدی آرزو میکردی سبزه گره میزدی منم شده بودم ثبت همه ان لحظات بارها بارها ورق میزنم مامان باورت نمیشه گاهی جلوی همه این خاطرات می ایستم نمی خواهم حرکت کنند خودم را در خاطرات با شما غرق می کنم.....من لذت آن لحظه ها را با هیچ چیز عوض نمی کنم بابایی رقصیدی یادت هست چقدر با اقتدار وچقدر امیدوار تو نفس می کشیدی از ته جان بچه ها تو را به کول می گرفتن می خندیدن و تو خنده هایت در طنین صدای آنها گم میشد عصات رو گرفتی رو دستات بابا دلم می خواهد فقط باشی همین باشی بابا تقاضای زیادیه نمیدونی چقدر دلم می سوزد تنهایی بی شما بابا میدونستی چی شد................. هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا هنوزم ادامه داره....قلبم می سوزد از این زخم عمیقی که برداشته...گاهی فکر می کنم برای منتظر ماندن عدالت خدا کمی دیر است می خواهم عدالت را اجرا کنم ... خدا سربسرم میگذ ارد کمی با من شوخی می کند او نمی داند که من تحمل حتی خندیدن را ندارم بابا سوختم و جای سوختنم را کسی نمی بیند ...می خواهم بپوشانمش دروغ دروغ دیوانه ام کرده حالم از هر چه دروغ نامردی بهم می خورد می خواهم سرم را روی پاهای سادگیتان بگذارم و آرام شوم تا همه با نظافت تمییزی بوی خوش گل خوش اخلاق بودن آرامش به یاد مامان باشند از بی آزار بودن مبار از همه کینه ها آرامش لبخند عشق دوستی یاد بابا پ ن:ما رفیم سیزده بدر همانجایی که دروبرومون بودین می خندیدیدن و صدای خنده هایتان با ما بود خوشحال بودین مادر جای تو سبزه گره زدم میدانم پارسال وقتی سرت را روی سوی خدا گرفتی و تو دلت آرزو میکردی چی بود که خدا اجابت کرد .......من هم گره زدم همه گره زدن طبق آیین گشته ات ... مادر پدر دوستتان دارم برایم دعا کنید ..... دعا کنید تا بتوانم امسال برای رفتن به خانه خدا همه چی مهیا بشه...الهی آمین چگونه محبوب معبود شویم؟ دوست داشتن خلق را از همین امروز تجربه کن تا آثار شگرف دوست داشتن خالق را به تماشا بنشینی حرفهایی هستند که اگرنگویی میمیری اگر بگویی می میرند! تا ابد در دلت می مانند و با تو زندگی می کنند بی آنکه گفته شوند همین چند جمله ...هستم زیر سایه خدا...بشدت نياز به استراحت دارم همين ....شما دعا كن روز پرستار هم امسال هم گذشت اين روز را به تمام پرستارهاي خوب ايران زمين .....مخصوصا خواهر بهتر از جانم تبريك ميگم ...پرستاري و در جايگاه خود به طور اكمل تمام كردي و اين فقط در حد شغلت نبوده پرستاري در گوشت و خونت نفوذ كرده و خصلت و خويت شده عاشق بودن شيدا شدن ....پروانه بودن...كلمات را كنار هم مي چينم ولي هيچ كدام قادر نيستند وصفت كنند....عزيزم نرگس زيبا خوش به سعادت كه همه خوبيهاي دنيا را در كارنامه اعمالت چيدي ...نيكي به پدر ومادر رو سپيدي جلوي خدا....ووووو ميدانم روزهاي سختي بود مهربانم ...و ميدانم گاهي بخاطر ما سكوت ميكني ميفهمم عزيز دلم سال سختي بود و بسيار سخت و تكيه كردن به تو برايم آرامش بودي براي لحظه اي كه مادر را در آغوشت كشيدي و مي خواستي نفسهاي آخرش را به صورتت بدمي ...موهايت را زير بارون پريشان كردي و مادر را راهي كردي به سفر ....۲۰ روز پدر را در آغوش كشيدي و در آن ميان مرا ....خواب ديدي توكبوتر را در آغوش كشيدي يكي پريد و يعد آن يكي را محكم در آغوشت كشيده بودي نخواستي بپرد ولي آغوشت را باز كرد و پريد ...تو خوابت را تعبير كردي به كسي چيزي نگفتي و در آرامش مراقب بابا بودي ...بابايي در يك حركت نابهنگام تو را از خود دور كرد و پريد به سوي خداي وما را بي كس تنها رها كردند ما شديم تو و خدا و خدا و خدا ما را تنگ در آغوش ميگرفتي نميتوانم حرفي بزنم لحظاتي كه تو ياور ما بودي را باهيچ زباني ستودني نيست لحظاتي كه به دار كشيده شدم بدون هيچ دليلي و تمام زنانگي ام شرف زير سوال رفته بود با من بودي مثل ضربان قلبم از آن روزهاي سياه روشنايي تو را بياد دارم بياد دارم وقتي شدي سپر بلام شدي بابام شدي مامانم مهربانم همه اون روزهاي سرد تمام شد و روسياهي به ذغال ماند...معجزه اي رخ داد كه سربلند شدم از هر كلامي مبرا شدم از هر سياهي كه مرا احاطه كرده بود. تو يه پرستاري و آرام جانيييييييييييييييييييييي شايد هيچگاه نخواني ...ولي جايت در قلبم حك شده و دوستت دارم روزت مبارك
مثل تو ![]()
هیچ گلی پر از عطر و بوی محبت و عشق نیست ![]()
مثل تو هیچ ستاره درخشانی در آسمان زندگی نیست ![]()
تو پاکترینی برایم روی زمین ![]()
تو یک هدیه با ارزش از طرف خدا برای قلبمی ![]()
تو یک طلوع دوباره در غروب زندگی ام هستی ![]()
میلادت مبارک ![]()

جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته
است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می
گذرند.
آن
لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته
و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.
در چنین
روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید
و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به
دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند
چشمهایم را
به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن
ندیده است. قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار
دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون
کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی
بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوان
هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به
پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.
هر گوشه از مغز
مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا
به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه
باران را روی شیشه اتاقش بشنود.
آنچه را که از
من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند
اگر قرار است
چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم
دفن شوند.
گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا
بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که
نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.
اگر
آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند...
"رابرت. ن . تست
اين طور نيست، اين پديده در کشورهاي ديگر هم
هست، افغانستان، پاکستان، هند، آذربايجان، تاجيکستان، حتي ترکيه هم از اين
موضوع بي نصيب نمانده است.
قضيه جالب شد. چون من فکر مي کردم اين
معضل مختص ايران است. با اين وجود اما، باز هم بهتر است در مورد علل شکل
گيري اين پديده در ايران صحبت کنيم.
در شهرها و استان هايي که من از
نزديک مشاهده کردم، مشکل حقوقي زن ها است که بيش از هر علتي، باعث شکل
گيري اين معضل شده. يعني ناديده گرفته شدن حقوق فردي و انساني زن ها درون
خانواده و جامعه يي که در آن زندگي مي کنند، باعث شده تا اين زن ها هيچ راه
گريزي از هنجارها و قواعدي که از پيش نوشته شده و آنها هم بايد تبعيت کنند
و در آن چارچوب زندگي کنند، نداشته باشند. از طرف ديگر نسل هاي گذشته از
اين قواعد پيروي مي کردند، چون انسان هاي ناآگاهي بودند. براي نسل هاي
گذشته، مرد فردي بود که اول و آخر تمام مسائل خرد و کلان در جامعه را مي
دانست و حرف اول و آخر را مي زد، اما با وجود اينکه بسياري از زن هاي
خودسوخته يي که من ديدم، افراد بي سوادي بودند، از طريق وسايل ارتباط جمعي
در جريان سير تحولاتي که در مورد حقوق زنان در ايران و جهان اتفاق مي افتد،
قرار گرفته بودند. در نتيجه به راحتي نمي توانستند با مساله تعدد زوجات
کنار بياند. يا نمي توانستند قبول کنند که هيچ حقوقي ندارند و بايد تابع
محض همسر باشند. اين مشکلات که روي هم انباشته شده، باعث مي شود تا اين
زنان هيچ راه گريزي پيدا نکنند و خودشان را به خشن ترين شکل ممکن از بين
ببرند. البته، آن زمان که ما رفتيم ايلام، رئيس دانشکده پزشکي اين شهر،
دکتر مرواريد، مي گفت؛ حالا در بعضي از شهرها، زن ها به جاي خودسوزي با
خوردن گچ خودکشي مي کنند. گچ سريع سفت مي شود و تمام مجراي ناي و ديگر بخش
هاي دستگاه تنفسي را مي گيرد. يعني اگر انگشت را در حلق اين افراد فروکني،
دستت در گچ فرو مي رود. با اين وجود دکتر مرواريد اعتقاد داشت که اين
خودکشي با گچ يک گام به پيش است. چون حداقل ديگر زن ها با آن شکل فجيح نمي
ميرند.
يعني شما فکر مي کنيد تحولات جامعه ايران، مهمترين دليل اين نوع خودکشي ها است؟
بله،
دقيقاً. چون آنها تحولات جامعه ايران را احساس مي کنند، دختري که دانشجو
مي شود و در رشته يي خاص متخصص، تحولات را حس مي کند و بعد همين دختر را به
زور شوهر مي دهند يا او را مجبور مي کنند با پسر عمويش ازدواج کند چون عقد
آنها در آسمان ها بسته شده، اما اين زنان جدا از اين هنجارها، فکر مي کنند
بايد به عنوان يک انسان زندگي کنند، البته اين مشکلات حقوقي، در شهري مثل
تهران هم وجود دارد، اما زنان ساکن اين شهرها مي دانند که مي توانند به جاي
خودسوزي، طلاق بگيرند، اما در شهرستاني مثل ايذه که در جنوب ايران است،
اصولاً دادگاه خانواده وجود ندارد. چون در اين منطقه طلاق پديده يي منفور
است. يعني زنان اين شهر اگر شکايت داشته باشند، نمي توانند به هيچ مرجعي
رجوع کنند. خانواده ها هم به هيچ وجه پذيراي دختر مطلقه نيستند. عجيب نيست
که در ايذه خودسوزي بسيار بالا باشد.
جدا از ايلام - عروس زاگرس - که انگار نامش طي اين چند ساله با خودسوزي گره خورده ديگر کدام استان ها از اين معضل رنج مي برند؟
لرستان، کردستان، اردبيل، آذربايجان شرقي، البته بيشتر در روستاها اين مشکل وجود دارد. در بوشهر هم اين معضل آمار بالايي دارد.
حالا چرا خودسوزي؟
اين
شيوه، در واقع بدترين نوع خودکشي است. اکثر روان شناسان معتقدند اين
افراد، افرادي هستند که به اوج رسيدند، به نوعي جنون. اکثر اين افراد هم
بعد از خودسوزي پشيمان مي شوند. بسياري از اين افراد در واقع مي خواهند با
خودسوزي اطرافيان را ادب يا تهديد کنند. خودسوزي مثل يک انفجار است،
انفجاري که در يک لحظه رخ مي دهد و خاموش مي شود. در حالي که اين ادب کردن
اطرافيان بيشترين ضرر را به خود آنها مي زند، چون بيشتر آنها به دليل
سوختگي يا عفونت هاي ناشي از سوختگي مي ميرند. اگر هم زنده بمانند به دليل
ظاهر وحشتناکي که پيدا مي کنند، زندگي سختي خواهند داشت، چون حتي کودکان
خود آنها هم، ديگر با آنها زندگي نمي کنند.
به تمام عواملي که برشمرديد مي توانيم جنگ را هم اضافه کنيم؟
جنگ
در حقيقت يکي از عوامل اصلي است. چون جنگ مناسبات اقتصادي، اجتماعي و
فرهنگي اين استان ها را به هم ريخته. علاوه بر اين عده يي به خاطر جنگ، به
شهرهاي بزرگ تر رفتند و بعد دوباره برگشتند به شهر خودشان که اين موضوع
نوعي سردرگمي در هويت افراد ايجاد کرده. اينکه من کي هستم؟ چه مي خواهم؟ مي
خواهم چگونه زندگي کنم؟ البته اين تاثيرات بيشتر روي اهالي خوزستان و
ايلام و عده يي از کردستاني ها بوده است.
با توجه به تاثيرات جنگ مي توانيم بگوييم چون در شمال کشور جنگ کمتر تاثير داشته، در اين مناطق خودسوزي نداريم؟
ما
در شمال کشور هم خودسوزي داريم. البته در شمال به خاطر وجود کشاورزي و
شالي کاري و نزديکي بيشتر افراد با گياهان، بيشتر افراد با خوردن سم خودکشي
مي کنند. سموم گياهي، البته خودسوزي هم آمار بالايي دارد. بيشتر هم در بخش
ترکمن نشين استان گلستان است. چند سال پيش اين آمار چندان زياد نبود. چون
اصولاً ترکمن ها، انسان هايي هستند که طرفدار نوعي زندگي آرام و بدون
دردسرند، اما طي همين سه يا چهار سال گذشته، آمار خودسوزي زن ها در استان
گلستان به حدي بالا رفت که صرفاً يک همايش دو روزه با همين موضوع،
استانداري استان گلستان برگزار کرد. آمارهايي که در اين همايش داده مي شد،
اصلاً باورکردني نبود. البته، آمار دقيقي هم وجود نداشت.
چرا آمارگيري درستي در اين زمينه وجود ندارد؟
اين
معضل تا مدت ها مثل اخبار مخفي بوده که اصلاً نبايد مطرح مي شده و فکر مي
کردند اگر اين اخبار جايي درز نکند مشکل حل مي شود، اما مخفي نگه داشتن
مشکل باعث شده بود که معضل افزايش پيدا کند. اين مشکل مثل مساله نوشته شده
روي تخته سياه بود که هيچ وقت حل نمي شد. البته شايد هم براي آمارگيري
نبايد زياد هم راه دور برويم، چون بعد از چاپ کردن کتاب زنان خودسوخته، کسي
با من تماس گرفت و گفت؛ خودکشي در ميان دختران دبيرستاني مهرآباد جنوبي
تهران بسيار زياد است. يعني همين کنار گوش ما هم اين پديده به شکلي ديگر
وجود دارد و روز به روز هم در حال افزايش است.
عوامل مختلفي را گفتيد، اما به فقر اشاره نکرديد. با توجه به مشاهداتي که داشتيد تاثير فقر را تا چه ميزان مي دانيد؟
عامل
فقر را به هيچ وجه نمي توان ناديده گرفت. در ايلام مردم به طرز وحشتناکي
فقير هستند. ايلام مثل کوچه بن بستي است که حالا حالاها گذر هر کسي به آنجا
نمي افتد. ايلام واقعاً دور است. مثلاً وقتي داريوش مهرجويي خواست براي
فيلم بماني به ايلام برود بعد از گفت وگويي مفصل با ما، گفت؛ «اگر من
بخواهم بروم ايلام، چگونه بايد بروم؟»
يعني ايلام اين قدر براي مردم
ناشناخته است. بعضي ايلامي ها معتقدند به رغم نتايج وحشتناک جنگ، خوب شد،
جنگي درگرفت تا به واسطه آن مردم اسم ايلام را بشنوند. ايلام صنايع دستي
بسيار زيبايي دارد، اما زنان ايلامي در مقابل شش ماه پاي دار قالي نشستن
مبلغ ناچيزي که حدود 12 هزار تومان است، دريافت مي کنند. قرار بوده
پتروشيمي اراک در ايلام ساخته شود، اما چون اين شهر بيشترين مرز را با عراق
دارد و هر لحظه در خطر تهديد موشک باران شدن است، اين شرکت در اراک ساخته
شد. در نتيجه بيکاري هم در اين شهر غوغا مي کند.فردي در ايلام مي گفت، وقتي
يک کارمند ايلامي مي ميرد، خيلي ها خوشحال مي شوند. چون يک جاي کار در
ايلام باز شده است. ايلام به خاطر کشاورزي خوبي که دارد، مي تواند صنايع
خشکبارسازي قوي داشته باشد، اما در اين شهر هيچ کار خاصي انجام نشده. زماني
که ما رفتيم ايلام، آنجا تنها يک کارخانه آسفالت سازي بود. در حالي که
ايلامي ها روي دريايي از گاز نشسته اند. ايلام هم مثل بسياري ديگر از مناطق
ايران، نياز به کارهاي زيربنايي دارد.
مثل اينکه بعد از چاپ کتاب شما، کميته يي خاص براي پيگيري و حل اين مشکل شکل گرفته. نتيجه عملکرد اين کميته چه شد؟
شکل
گيري و عملکرد اين کميته خيلي جدي نبود. کميته در دفتر مشارکت امور زنان
شکل گرفت. يک دفعه هم از من دعوت کردند که در جلسه شرکت کنم. البته من از
آنها توقع معجزه نداشتم. چون ما نياز به کارهاي زيربنايي داريم. من ديگر
پيگير کار کميته نشدم، اما با تماس هايي که با ايلامي ها داشتم، متوجه شدم
اوضاع هيچ تغييري نکرده. البته در دوره هايي سرمايه به اين استان ها سرازير
شده اما با تغييرات مداوم، دست به دست شدن قدرت و نبود برنامه ريزي هاي
بلندمدت، وضعيت همان است که بود. در واقع فقر ايلامي ها تا حدي است که حتي
مردها هم به خاطر فقر شديد و اينکه نمي توانند پاسخگوي نيازهاي افراد
خانواده و فرزندان زياد باشند، خودسوزي مي کنند.بعضي شهرهاي ايلام به صورت
صددرصد تحت پوشش کميته امداد بودند کميته به هر خانواده ماهي ده تا پانزده
هزارتومان مي داد. يعني اگر افراد اين خانواده مي خواستند نان خالي هم
بخورند، نمي توانستند.
معضل خودسوزي، مشکل فراگير بسياري استان ها
است. اين استان ها براي برخورد با اين پديده امکانات مناسب، مثل بيمارستان
هاي سوانح و سوختگي دارند؟
امکاناتي مثل بيمارستان هاي سوانح و
سوختگي، تنها در مراکز استان ها وجود دارد. اين در حالي است که در بعضي
روستاها آمار خودسوزي اين قدر بالا است که افراد مجبورند، خودسوخته ها را
با اسب به شهر برسانند يعني اين روستاها جاده ماشين رو ندارند.
علاوه
بر مشکل خودسوزي که منجر به مرگ بسياري مي شود، مثل اينکه در استان هاي
جنوبي، نوعي قتل، به نام قتل هاي ناموسي هم وجود دارد که به مرگ بسياري
منجر مي شود. جريان اين قتل ها چيست؟
اين نوع قتل ها بيشتر در استان
خوزستان است. بسياري از دخترهايي که به اين عنوان کشته مي شدند، واقعاً بي
ناموسي نکرده بودند. مثلاً جرمي که داشتند اين بود که نمي خواستند با
پسرعموي خود ازدواج کنند و اين پسر عمو حق داشت، دختر عموي متخلف را بکشد.
در بعضي موارد پسر عمو با همکاري برادرهاي خود دختر، دختر را به قتل مي
رساند. در اهواز دختري مي خواسته با پسري غير از پسرعمويش ازدواج کند،
برادرهايش او را برده بودند در خانه و او را آتش زده بودند، يعني دختر، خود
سوزي نکرده بود، بلکه سوزانده شده بود. دختر سوزانده شده در بيمارستان
بستري بوده و پسر عمويش که اين دختر را حق خودش مي دانسته به همراه برادر
دختر در بيمارستان با چاقو او را کشته بودند.
البته مورد ديگري هم
بود که دختري توانسته بود از دست برادرهايش فرار بکند. طبق رسوم در قبايل
خوزستان اگر اين دختر موفق شود به يکي از شيوخ پناه ببرد او را نخواهند
کشت. اين دختر هم به يکي از شيوخ پناه برده بود، اما در خانه او با دختر
مثل کنيز برخورد مي کردند. علاوه بر اين مثل يک گناهکار او را نگاه مي
کردند. من آنجا، از همان شيخ که پناه داده بود پرسيدم اگر دختران خود شما
نخواهند با پسر عمو ازدواج کنند با آنها چه مي کنيد؟ گفت؛«هيچ اشکالي ندارد
مي تواند با پسر عموي ديگري ازدواج کند.»
وقتي پدر يا برادر دختري،
او را مي کشند، به خاطر نبود شاکي خصوصي، کسي براي اين قتل مجازات نمي
شود. به نظر شما اين جا خلاء قانوني حس نمي شود؟
البته، اينجا
دادستان مي تواند به عنوان مدعي العموم شاکي قتل شود و پيگيري بکند، اما
اين اتفاق نمي افتد. پدر ولي دم است و پسر را مي بخشد. اين پسر از زندان
آزاد مي شود و به عنوان يک قهرمان هم آزاد مي شود. چون از آبروي قبيله و
خانواده دفاع کرده است. البته طبق قوانين ما، قاضي مي تواند اين قاتل را
بين ده تا بيست سال در زندان نگه دارد که اين اتفاق هم نمي افتد. چون مدعي
العموم، اعلام شکايت نمي کند و شاکي خصوصي پرونده هم نمي شود.
حالا که بحث به قتل هاي ناموسي رسيد، بد نيست در مورد پديده «خون بس» هم صحبتي داشته باشيد.
خون
در بسياري استان ها اگر در شهرها نباشد در روستاها و قسمت هاي عشايرنشين
وجود دارد. دو قبيله براي اينکه نزاع را پايان دهند، هديه يي رد و بدل مي
کنند که اين هديه، يک دختر است. دختري کم سن و سال که به عقد مردي هشتاد
ساله يا پسري 15 ساله در مي آيد. البته اين عقد هم ازدواج قانوني نيست.
يعني اين هديه از حداقل حقوق زنان عادي هم برخوردار نيست و مثل يک کنيز
است. يک دسته از زناني که دست به خودسوزي مي زدند، اين زن ها هستند. زن
هايي که به خاطر جنگ مردها قرباني مي شوند.
با توجه به تمام مشکلاتي که گفتيد، فکر مي کنيد راه حلي هم براي کاهش اين معضل وجود دارد؟
زماني
که بخشي از جامعه با بحران روبه رو مي شود ما بايد برنامه ريزي کوتاه مدت،
بلندمدت و ميان مدت داشته باشيم. برنامه هاي کوتاه مدت، همين مشاوره هاي
تلفني يا احداث مراکز مشاوره است يا آموزش مهارت هاي زندگي به افراد، اما
تا مشکلات اصلي فرهنگي حل نشود، چيزي تغيير نمي کند. حتي تا زماني که
مشکلات اقتصادي وحشتناک که دامن خانواده را گرفته حل نشود شايد اصلاً فرد
آن قدر وقت فراغت نداشته باشد که بتواند براي آموزش ها وقت بگذارد و آنها
را ياد بگيرد. يعني ما نيازمند توسعه متوازن هستيم. توسعه اقتصادي، سياسي و
فرهنگي در کنار هم بايد وارد جامعه شود. توسعه در کشور ما الان به نحوي
است که انگار يک نوع وسيله الکترونيکي وارد جامعه شده بدون اينکه فرهنگ
استفاده از آن وارد شده باشد. مدرنيسم به شکل تکنولوژي وارد شده، اما از
مدرنيته فرهنگي اثري نيست.اما متاسفانه مسوولان سعي مي کنند، فکر کنند با
گذاشتن دو نفر مشاور يا دو خط مشاوره مجاني، مشکل حل مي شود. يعني ما در
بحران هاي اجتماعي و فرهنگي دنبال نوعي نسخه معجزه آسا هستيم؛ تا زماني هم
که ما دنبال چنين نسخه هايي هستيم، هيچ مشکلي حل نمي شود. ما در واقع
نيازمند برنامه ريزي هاي متخصصان هستيم. من فکر مي کنم در عرض چند سال
گذشته، متخصصان اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي در مورد معضلات کم ننوشته اند.
يعني دولتمردان الان نمي توانند ادعا کنند که از مشکلات بي اطلاع هستند.
چون آنها که وظيفه هشدار دادن داشتند به اندازه کافي اين کار را انجام داده
اند. در هر صورت مسوولان بايد حصار تنگي که دور خودشان کشيده اند را
بشکنند و به حرف متخصصان غيردولتي گوش دهند. چون دولت به دليل دولت بودن و
در عرصه قدرت بودن به زوايايي نمي تواند ورود کند در نتيجه با متن واقعي
جامعه فاصله دارد و چون نمي تواند به جامعه ورود کند، نمي داند هم بايد چه
کار کند. در حالي که در کشورهاي خارجي، رئيس جمهور يا نمايندگان مجلس ساعت
ها وقت مي گذارند تا با متخصصان صحبت کنند و بدانند که بايد چه کنند. در
حالي که در ايران چنين موضوعي ديده نمي شود. حتي در دولت قبلي هم اين موضوع
ديده نشد. باور کنيد مشکلات ايلامي ها را خود ايلامي ها هم مي توانند حل
کنند، چون در اين شهر متخصص کم وجود ندارد. اما اين متخصصان نيازمند حمايت
دولت هستند.
1. می توانی کارهای بزرگ کنی ، اما نباید هرگز فراموش کنی دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند.
اسم این دست خداست ، او باید تو را همیشه در مسیر اراده اش حرکت دهد.
2. گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی.
این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما اخر کار نوکش تیزتر می شود.
پس بدان که باید رنجهایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
3. مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم.
بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست و در واقع برای اینکه خودت را در مسیر نگه داری مهم است.
4. چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست. ذغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.
پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است؟
5. و سرانجام :
مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد.
بدان هر کاری در زندگی می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری که می کنی ، هوشیار باشی و بدانی چه می کنی
از دو راه: 1- عمل به فرامین او 2- دوست داشتن خلق.
۱- عمل به فرامین و احکام او : در طول زندگی بایستی احکام و فرامین او را به جای آورد.
"اُشو" راه رسیدن به حضور حق را در قالب حکایتی چنین می نگارد :
روزی عارف کبیری در خانه اش نشسته بود ، پیرمردی از روستایی دور به دیدن او آمد و گفت:
"ای قدیس! چه گویم که به خدا برسم و محبوب او شوم؟!"
عارف نگاهی به او کرد و گفت: "خوش بگذران، با شادی ات خدا را نیایش کن!"
لحظاتی بعد مرد جوانی به حضور عارف رسید و گفت: "چه کنم تا به خدا برسم؟"
عارف گفت: "زیاد خوش گذرانی نکن!"
جوان تشکر کرد و رفت. یکی از شاگردانش که آن جا نشسته بود گفت: "استاد بالاخره معلوم نشد که باید خوش بگذرانیم یا نه!"
عارف گفت: "سیر و سلوک روحانی و رسیدن به حضور حق مانند بندبازی است که چوبی در دست دارد
گاهی آن چوب را به طرف راست و گاهی به طرف چپ می برد تا تعادل خود را روی بند نگه دارد.
آن چوب را چوب تعادل گویند!"
به خاطر بسپار: تعادل و میانه روی یگانه راه حصول به خلوت حق می باشد!
زیباترین شکل اطاعت از فرامین خداوند گردن نهادن به خواست اوست همچون: فضیل عیاض".
حکایت تبسم "فضیل عیاض":
گویند سی سال بود که هیچ کس "فضیل عیاض" را خندان ندیده بود ، مگر آن روز که پسرش بمرد و او تبسم کرد!
گفتند: "ای خواجه! چه وقت این است؟"
فضیل گفت:
رضا، شادی دل است به تلخی قضا! اکنون دانستم که خداوند راضی بود به مرگ این پسر، من نیز موافقت کردم و رضای او را تبسم کردم!
آیا ما می توانیم این گونه از سر ایمانی لجام گسیخته تن به رضایت حضرت دوست دهیم؟
تکرار می کنم! همه چیز در جهان دو طرف دارد. اگر ما به فرامین خداوند گوش دهیم، باید مطمئن باشیم که او هم به درخواست های ما گوش می دهد مانند: این دلداده درویش ژنده پوش!
حکایت دلداده درویش ژنده پوش:
"روزی در یک روستا، درویشی در حال گذر بود. در همان حال کودکی بر پشت بام یکی از خانه ها بازی می کرد. به ناگه بر لب بام آمد و در مقابل چشمان وحشت زده اهالی به پایین پرتاب شد. درویش به محض مشاهده صحنه فریاد زد: "او را نگه دار!". سقوط شتابناک کودک آرام شد. درویش دوید و کودک را در میان زمین و هوا گرفت و در مقابل حیرت اهالی، کودک را سالم به آنان برگرداند!
مردم به دور درویش حلقه زدند و او را از اولیاءالله دانستند و هر یک به تعارف صفت غریبی را به درویش نسبت دادند.
درویش اهالی را ساکت کرد و گفت: "اینان که می گویید، من نیستم! من فقط بنده معمولی خداوند هستم که به فرامین او گوش جان سپرده و عمل کرده ام و لحظه ای که این صحنه را دیدم، گفتم، خدایا، او را نگه دار!
زیرا من با او- منظور خداوند است- دوست هستم و عمری به دستورات او گوش کردم و عمل نمودم و اینک از او یک درخواست کردم و او اجابت نمود، پس می بینید که اتفاق مهمی نیفتاده است.
آنگاه درویش کوله پشتی خویش بر دوش گرفت و از مقابل دیدگان متحیر مردم روستا در غبار زمان محو شد.
ببینید چقدر ساده است!
بیایید از همین امروز یک چنین ارتباطی را با حضرت دوست برقرار کنیم اما خطاهای خود را مانند دوست بهلول توجیه نکنیم!
حکایت بهلول و آب انگور:
روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟
بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!
۲- دوست داشتن خلق:
"استیفن لوید" می گوید:
"اگر مرگ شما نزدیک بود و فقط فرصت یک تلفن کردن را داشتید، به چه کسی تلفن می کردید؟ و چه چیزی می گفتید؟"
"کریستوفر مورلی" در جواب "استیفن لوید" می گوید:
"اگر دریابیم که فقط پنج دقیقه برای بیان آنچه می خواهیم بگوییم فرصت داریم، تمام باجه های تلفن از افرادی پر می شد که می خواهند به دیگران بگویند:
آنها را دوست دارند!"
و "هریت بیچر استو" با نگاهی خیس و دلی پر درد به خاطر این نگفتن ها! می سراید:
"تلخ ترین اشک هایی که بر سر مزار رفتگان ریخته می شود
به خاطر کلمات ناگفته و کارهای ناکرده است!"
از "خواجه عبدالله انصاری" پرسیدند: خلوت حق کجاست؟
خواجه گفت: جایی که "من و تو" نباشیم!
توجه کنید! جایی که "من و تو" نباشیم! یعنی، "ما" باشیم!
اما، چگونه می توان ما شد و در خلوت حق حضور یافت؟
با دوست داشتن خلق! اما تا زمانی که به خود عشق نورزیم، چگونه می توانیم به خدا و خلق خدا عشق بورزیم؟
از آنجا که فرمول (خود= خلق= خدا) همیشه برقرار است، پس، ابتدا باید خود را دوست داشت.ما معمولا به دلیل سر زدن اشتباهاتی، در طول زندگی از خود گله مند می باشیم و در نهایت، احساس گناه کرده و در نتیجه خود را به خاطر همین احساس دوست نداریم.روانشناسان معتقدند: "برای دوست داشتن خود باید ابتدا خویش را ببخشیم و احساس گناه را از خود دور کنیم و باور کنیم که ما به دنیا آمده ایم تا اشتباه کنیم و به خود اجازه بدهیم تا گاهی، کمی ساده دل و ناشی باشیم!""امانوئل" می گوید: "ویرانگرترین، بی ثمرترین و راکدترین نیروها احساس گناه است!"
"احساس گناه یعنی، حذف کردن اراده خداوند در زمین!"
باید بدانیم که ما به دنیا آمدیم تا اشتباه کنیم، زیرا ما تعالی پیدا نخواهیم کرد، مگر آنکه اشتباه کنیم!
بعد از بخشیدن اشتباهات خود قهرا اشتباهات دیگران را هم خواهیم بخشید.
آیا تا به حال خود را بخشیده اید؟
یک آزمایش!
روبه روی آینه بایستید و تمرکز کنید با دقت به رنگ چشم ها، خطوط مورب و موازی صورت خود را نگاه کنید! بعد از چند لحظه تمرکز، احساس می کنید که سالهاست خود را در آینه به این دقت نگاه نکرده اید. سپس پنج بار با آرامش و از صمیم قلب با ذکر نام کوچک خود به تصویر بگویید:
.. جان دوستت دارم، ... جان خیلی دوستت دارم. من همه کارهایت را تایید می کنم! من به خوبی می دانم که تو بی گناهی! ... جان من خیلی دوستت دارم.
آیا می توانید به دفعات یاد شده این کار را انجام دهید؟
اگر توانستید که بسیار خوب به شما تبریک می گویم! شما خود را دوست دارید، پس دیگران را هم می توانید دوست داشته باشید و در نهایت خداوند را و رابطه شما به این شکل می شود(خدا=خلق=خودم).
اما اگر نتوانستید! نگران نباشید، 98 درصد از مردم نمی توانند این کار را به خوبی انجام دهند!
برگردید به گذشته، اشتباهات خود را ببخشید و بدانید که اگر اشتباه نبود، هرگز بشر متعالی نمی شد.
آزمایش بعدی!
یک برگ کاغذ بردارید و بالای آن بنویسید افرادی که به من بدی کرده اند، از جمله: عزیزانم را از من گرفته اند و به هر نحوی عامل رنجش شدید من شده اند.
نام این افراد را بنویسید: (به صورت ستونی) سپس به روی هر اسم خوب تمرکز کنید و چهره آن فرد را در نظر بگیرید. لحظاتی بعد، روبروی نامش بنویسید: دوستت دارم، از گناه تو گذشتم!
آیا می توانید این کار را بکنید؟ یقین بدانید اگر نتوانید این کار را بکنید و دیگران را ببخشید، هرگز قادر به بخشودن خود نخواهید بود.
یک پیشنهاد!
خود را ارزیابی کنید.
می پرسید چگونه؟ ارزیابی یعنی چه؟
به بیانی ساده: ارزیابی یعنی، نگاهی به صفات خوب یا بد خود داشتن؛ به عبارتی، صفات خود را تحلیل کردن و در نهایت، تقویت صفات خوب و تضعیف صفات بد است... .
چکیده مطالب:
- همه چیز در این جهان دوطرفه است، پس اگر می خواهید خداوند به سخنان شما گوش فرا دهد، به سخنان او گوش دهید!
- گوش کردن به سخنان خداوند به نوعی، یعنی، دوست داشتن او! پس او را با عمل به فرامینش دوست داشته باشید تا او نیز شما را دوست داشته باشد!
- فراموش نکنید! دوست داشتن خلق= دوست داشتن خالق.
- اگر این نکته را دریابیم که در وجود هر انسانی روح خداوند خانه گزیده، آیا باز هم حاضر می شویم به کسی توهین کنیم؟
برای آنکه مردم دوستتان بدارند، باید ابتدا خودتان را دوست بدارید!
- از اشتباهات خود دلگیر نباشید، ما به این جهان آمده ایم تا اشتباه کنیم، اگر اشتباه نمی کردیم، هرگز متعالی نمی شدیم!
- هر اشتباه یعنی، یک تجربه! اما مراقب باشید گاهی یک اشتباه همه عمر را به باد خواهد داد!
- از اشتباه کردن نترسید! ترسوها هرگز پیشرفت نخواهند کرد!
- خود را ببخشید تا بتوانید دیگران را هم ببخشید!
- اطرافیان خویش را دوست بدارید و در هر زمان ممکن به آنها شفاف و روشن بگویید: که دوستشان دارید، قبل از آنکه با حسرت و اشک بر سر گور آنان این سخن را بگویید!
- برای راهیابی به خلوت خاص حق باید ابتدا آغوش خویش را بر روی خلق بگشایید!
*جان کلام:
| Design By : Pars Skin |


