تبليغاتX
فصل خدا

بهترین لحظات از نگاه چارلی چاپلین

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی جاپلین

To fall in love

 عاشق شدن

 

 To laugh until it hurts your stomach .

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

 

 To find mails by the thousands when you return from a  vacation.

 بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی  هزار تا نامه داری

 

 To go for a vacation to some pretty place.

 برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

 

 To listen to your favorite song in the radio.

 به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

 

 To go to bed and to listen while it rains outside.

 به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

 

To leave the Shower and find that  the towel is warm  

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

 

 To clear your last exam.

 آخرین امتحانت رو پاس کنی

 

 To receive a call from someone, you don't see a  lot, but you want to.

 کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه

 

 To find money in a pant that you haven't used  since last year.

 توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی

 

 To laugh at yourself looking at mirror, making  faces

  برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و

 بهش بخندی !!!

 

 Calls at midnight that last for hours.

 تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

 

 To laugh without a reason.

 بدون دلیل بخندی

 

 To accidentally hear somebody say something good  about you.

 بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره  از شما تعریف می کنه

 

 To wake up and realize it is still possible to sleep  for a couple of hours.

 از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه  هم می تونی بخوابی !

 

 To hear a song that makes you remember a special  person.

 آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد  شما  می یاره

 

 To be part of a team.

 عضو یک تیم باشی

 

 To watch the sunset from the hill top.

 از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

 

 To make new friends.

 دوستای جدید پیدا کنی

 

 To feel butterflies!  In the stomach every time  that you see that person.

 وقتی "اونو" میبینی دلت هری  بریزه پایین !

 

 To pass time with  your best friends.

 لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

 

 To see people that you like, feeling happy.

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

 

 See an old friend again and to feel that the things  have not changed.

 یه  دوست قدیمی رو دوباره ببینید و  ببینید که فرقی نکرده

 

 To take an evening walk along the beach.

 عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

 

To have somebody tell you that he/she loves you.

 یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

 

 To laugh .......laugh. .........and laugh ......  remembering stupid  things done with stupid friends.

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای  احمقانه ای کردند و بخندی  و بخندی و   باز هم بخندی .......

 

 These are the best moments of life....

 اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

 

 Let us learn to cherish them.

 قدرشون روبدونیم

 

 "Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"

 زندگی یک  مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک  هدیه است که باید ازش لذت برد

 

************ ****

 

 وقتي  زندگي 100 دليل براي گريه كردن  به  تو نشان ميده تو 1000 دليل  براي  خنديدن به اون نشون بده.

                                                                                                    (چارلي  چاپلين)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط باران  | 

یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت.

دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید،

دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد،

لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند،

یکی باید حشره های پوستت را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم.

پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛

ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی،

به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری،

داری با او حرف می زنی

کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟

دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟!

یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت.

فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.

اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت

کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید.

کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟

اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم

و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری،

یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید.

روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد

و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند

و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد،

و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو

این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند

و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست

که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم.

راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن.

کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد.

اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کند.

کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست

و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین.

وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم،

همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت:

غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند

و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند،

باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود

آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم!

حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!!!!!! 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط باران  | 

 

Iran Eshgh Group !


 

اگر يادمان بود و باران گرفت نگاهي به احساس گلها كنيم

 

بگذار اين راه راه من باشدو اين جاده جاده ي من
بگذار غرق شوم در دستان سرد نمناك اين ابر


بگذار تا بگريم بر تنهايي دستان بي رمق كوير
بگذارعاشق شوم بر باد سرد پاييزي


بگذار آرام گيرم در آغوش سياه شب
بگذار نصيحت كنم گلبرگ هاي عاشق را


بگذار بگويم از باران از شب از ماه
بگذار ابر عاشق شود ، ببارد ، برسد به مشوق ،زمين


بگذار ابر ببارد بر گيسوان بيد ، بي پروا و عاشق، تر كند لبان سرخ گل ها را
بگذار برگ هايي از جنس طلا برقصند در آغوش باد در بزم ابر


بگذار احساس كنم پاكي شبنم را بر گلبرگ
بگذار بخندم بر كودكي دنيا به بزرگي زمين


بگذار نگاهت در نگاهم غرق شود
بگذار شايد فردا زنده تر از امروز


بگذار زمين ناز كند ، باد فرياد كشد ، ابر در فراق بسوزد
بخار گرفته است دلم از سرماي اين شب اما


چشمان تو همه چيز را از پس اين پنجره ي
بخار گرفته از سپيدي غم مي بيند


بگذار بفهمم اين زجه از آن كيست كه درون را پاره مي كند
بگذار بفهمم ، بدانم جغد شوم بر سر شاخه ي خشكيده ي باغ


به كدامين گلبرگ خيره شده
بگذار بدانم ابر چرا عاشق ، برگ چرا بي روح


بگذار بدانم كجايي تا كه هر روز به شوق ديدنت به كنار بركه
خيره در زيبايي چشمانت غرق نشوم.....

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط باران  | 

 

 

 

 گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتي قاصدکم. اما مگر تو نميدانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند؟

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط باران  | 

 

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می‌پخت

یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم. كاش زمین دهن وا میكرد و منو .. كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...


روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی‌میری؟
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم


سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی...
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا، اونم بی‌خبر
سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد: " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .


یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی كنجكاوی .
همسایه ها گفتن كه اون مرده
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم،
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی
به عنوان یك مادر نمی‌تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من افتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو.

این بود جواب محبتهای مادر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط باران  | 

 

ماهی پری دلش همیشه خون بود
زندونی تنگای این و اون بود
خودش ولی یه چیکه آسمون بود
هوایی دریای بیکرون بود
تموم حوضا واسه اون کوچیک بود
رودخونه ها دو قطره چیک و چیک بود
***
ماهی تو ماهی آبت آسمونه
رودخونه هات مسیر کهکشونه
موج چشات ، موجای راز و نیاز
اشکاتو وردار و یه دریا بساز

ماهی پری ! تنگ بلور رو بشکن
شنا نکن تو حوض تنگ این تن
***
ماهی پری نامزد آسمونی
عروس دریایی کهکشونی
سفره عقدت رو کجاها چیدن
فرشته ها شمعدونی تو خریدن
ماهی پری هنوز که اینجا موندی
قصه پروازو مگه نخوندی
***
ماهی پری چارقد نور و سر کن
بال و پرت را تن کن و سفر کن
دریای آسمون اگر چه دوره
ساحل اون پر از نگین نوره
***
ماهی پری ! ماهی پری ! کجایی ؟!
پشت سرت نمونده ردپایی
***
ماهی پری پرید تو حوض مهتاب
جستی زد و رفت و گذشت از این آب
نقره ماه دگمه پیرهنش شد
ستاره ها پولک رو تنش شد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط باران  | 

تو یادگار فراموش شده ای نقش زیبایی بر صورت...

آشكار مرا خشنود می كردی و با خودت همراه...

بیشتر كه تو را می طلبیدم همه چشمم نقش تو را در آیینه دل باور می كرد و آن را بر چهره می نشاند...

راه دور نمی رفتی... بهانه ها را نمی جستی... با كمی عشق و دلجویی  سراغ من را می گرفتی و از دیدنم دلت را سراپا به من می سپردی...

حالا مدت هاست یادی از من دلتنگ نمی كنی.روحت كوچك شده است...

یك جا بند نمی شوی و هنوز نشسته عزم رفتن می كنی اگر بعد از اشك بیایی از شوری می نالی دلتنگی را مدد نمی كنی

چه بگویم بی سامان شده ای یکه و تنها سراغ كسی را نمی گیری گوشه نشینی اختیار كرده ای ای جانم به فدایت...

كرشمه كن و قدم بر رخ ما بگذار خانه ات اینجاست گوشه عزلت ارج تو را نمی فهمد

 

من می شناسمت می بینی كه یا فتمت و منتت را می كشم.

می خواهم عاشق شوم...تو مهربانم می كنی

دوست دارم شور ببخشم تو رو شنم می كنی

آرزوی من پیوند همیشگی با توست...

از صورت حزین و ناله ی شب گیر فراریم

دل چشم شده... چشم نور شده

و نور راه را عیان كرده همه درها با تو گشوده پرده ها كنار رفته همه شوق اشك شده

وسوسه با تو بودن دل را جوان می كند ای لبخند...تو هم مرا بجوی...بر تارك دلم چنگ مزن...بر دیده یارم بنشین بر صورت من عیان شو...

جلوس نازنینت را با ستاره چشمانم جشن می گیرم و برای پایداری روح بی قرارت دامن عشق را می بوسم...

 

در كوچه با غ دلم عطر محبت به جا می گذاری مثل بید كه مجنون است

مثل خواب شیرین كه با فرهاد است

و ماه كه به هلا ل خود می نازد...

حضور مهر آمیزت بر رخم باد

از اكنون تا ابدالاباد

 

لبخند آغاز راه  است........

                                          

                               

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط باران  | 

 

trainwindowandtrees2.jpg

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند"  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"

مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"

 

رواق منظر چشم من آشیانه تست

کرم نما و فرود آکه خانه ،خانه تست

لطیفه های عجب زیر دام و دانه تست

به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط باران  | 

بعد مدتها تنش برگشتن به کلاس درس بودن بچه ها و خندیدنشون آرامش دوباره برگشت

خواندن این داستان در آموزش حروف شادمانی مرا چند برابر کرد

کی بود؟چی بود؟

ملخی بود که در یک روز سرد می خواست بازی کند ولی کسی رو پیدا نکرد.

رفت تو طویله که اونجا یه گاو حنایی نشسته بود و داشت ویونجه می خورد ملخ رو شاخ او نشست.

حنایی گفت:مآ..........ملخ ناقلا!

زود باش از این جا برو.

ملخ گفت:بیرون سرد است اگر بروم از سرما یخ می زنم.

بعد روی دست و پای حنایی پرید.

دست و پای حنایی به خارش افتاد

تصوير اصلي را ببينيد

 

 

 

این طرف و اونطرف پرید  و گفت:آخ...آخ

ملخ رو بینی حنایی نشست حنایی فریاد زد:

مآ..............و بلند شد. در همین وقت طنابی که یک سر آن به گردن حنایی بسته شده بود و یک

سرش به میخی که به زمین کوبیده شده بود کنده شد

تصوير اصلي را ببينيد

 

 

 

ملخ ترسید حنایی او را بگیرد از سوراخ روی طویله بیرون پرید

و دیگر هیچ کس او را ندید

بیچاره گاو مهربون داستان ما

حیوونی نیگا چه قیافه مهربونی داره چه ملخ بدی چقدر بدجنس

 

شب خوش خوب بخوابی

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط باران  | 

تو این ۱۴ روز اخیر اونقدر درگیر اشکان بودم که تقریبا چند شبی بود نخوابیدیم

یکی دوشب تا صبح بیدار بودیمو و اشکان هم ۴ روز مدرسه نرفت

و بنده خدا

نه میتونست بستری بشه

نه میتونستیم ببیریمش مدرسه

چند روز آنژوکت تو دستش بود

هر چند ساعت میبردیم  دکتر وضعیتشو کنترل میکرد

اگه نیاز به اکسیژن داشت میگرفت اگر نیاز به دارو تزریقی داشت میگرفت

خلاصه........................................................................

دیشب ساعت ۱۲ رسیدیم خونه

صبح زود خانواده نگران سر رسیدند برای احوالپرسی

هر کی از راه میرسید  یه چیز میگفت

یکی میگه گناه زیاد شد

یکی با طعنه میگه موهام معلومه

خدا غضب کرده

یکی میگه

من در نگهداریش کوتاهی میکنم

یکی میگه ما خیلی درگیریم

دوباره شروع میشه مادر شوهر میگه

از بس گناه زیاده

دیگه تحملم تمام میشه میگه مادر جان اینهمه  نماز می خونیم

و تکرار میکیم

خداوند رحمان هست

خداوند رحیم هست

خداوند قرار نیست از من انتقام بگیره

تازه مادر  مریضهای بدتر از اشکان  هم وجود داره که هیچ امیدی بهشون نیست

.......خدا داره ازشون انتقام میگیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میگه آره

(به قول يكي از نويسندگان : « واي به حال ديني كه نه در آن بيشتر است از آري » و از تو من يك آري نشنيده ام . )

میگم  خدا رو شکر

از اینکه اشکان از این بدتر نشده

خدا به من خیلی لطف داره

و این نشون میده

لطف خدا شامل من میشه

بازم اعتقاد داره میگه بخاطر گناه ماست

کلی برای اشکان نذری میاره و میگه همشو باید بخوره

میگم چشم ولی مامان اینا همش چربه

نه تو دلت بد راه نده

مامان چیو رو بد راه نده

کاکائو براش سمه

شیرینی خامه دار براش خوب نیست میگه این بی اعتقادی شماست که بچه ام مریضه

بابا لامذهب چی میگی

گیر ........ندههههههههههههههههه من این نماز و این عبادتی که صبح زود برم خونه یکی دلشو بشکنم نمی خواهم مگه همون خدات نمیگه حق الله رو که مال خودشو نماز خوندن روزه گرفتن و خیلی از اعمال به ما میبخشه مگه نمیگه حق الناس می خواهی چیکار کنی؟؟؟؟؟؟تو با این عملت دنبال چی هستی..تو از این نماز روزه که به اینجا رسیده ای من نمی خواهم این نماز روزه رو من نمازی رو می خواهم که به من یاد بده خدا با من هست من روزه ای رو دوست دارم که به من یاد بده دهانم را هر موقع باز نکنم و دل برادر دینی و خواهر دینی ام را نشکنم.

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!(دکتر علی شریعتی)

تو در تمام مدت به این فکر کردی فقط خوب تلفظ کنی مادر من و موفق شدی ولی هیچوقت نفهمیدی خدایت با تو چه میگوید

خدای من با پیدا شدن چند خال مو منو مورد غضب قرار نمیده ...تازه نمیاد بچه ام را بخاطر من تنبیه کنه

خدا بزرگ است خدا رحمان هست و رحیم...

من از خدا فقط این چند کلمه رو میدانم.....و میدانم خدا با من هست

من با خدا معامله نمی کنم

اینقدر هم بهم نگو خدا داره از من انتقام میگیره

یه سوال میدونی خدای تو چند بار کلمه رحمان و رحیم را تکرار کرده است؟؟؟؟؟؟؟؟؟بله قرآن همون قرآنی که توی کتابخونه توست و من و تو سالی یکبار برای ماه رمضان باز میکنیم؟؟؟درسته همون

لفظ رحیم که از اسما مبارک خداوند است 114 بار در قران امده است که رحمان 57 بار امده که درست نصف لفظ رحیم است به علاوه رقم 114 همان عددی است که سوره های قران کریم به اندازه ان نازل شده اند.

 

بله ۱۱۴ بار میگه رحیم

هزاران برابر خدای من رحیم هست هزاران برابر خدای من رحمان است .....اینو با گوشت و پوستم لمس میکنم

اگر تو حس نکردی نمیدونیم دلیلش چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و چرا فکر میکنی خدا غضب میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 قرآني كه تو به آن معتقدي به چه كار ما مي آيد ؟ من نمي دانم در آن چه هست و تو خودت هم نمي داني تويش چيست ؟ از اين جهت من كافر توي مومن هر دويمان هم درس هستيم ، منتهي من با آن كار ندارم – چون كتابي كه به درد خواندن نخورد به چه درد مي خورد ؟ اما تو مرتب مي چسبانيش به چشمت و سينه ات ، به پهلويت ، به قنداق بچه ات و به بازوي داداشت و به بالش مريضت تا آن جا كه من ديده ام اين كتاب براي تو فقط مصرفش هميشه اين بوده كه : وقتي كه از خانه ات بيرون مي آيي ، چند جمله از آن را به قفل در خانه ات پف كني ، من يك قفل فني و محكمي مي خرم كه اصلا احتياج به پف نداشته باشد ، با تكنيك بسته شود نه با پف ! تو براي سلامت و مصونيت جمله هايي از آن را دور خودت پف مي كني يا نسخه هايي از آن را به آستر جليقه ات مي دوزي يا به گردن گاوت مي آويزي ! من مي روم واكسن ميزنم و از دكتر متخصص نسخه دوا مي گيرم بنابراين به « قرآن تو » نيازي ندارم ! (دکتر شریعتی)

من ممنونم تو صبح زود اومدی بهم گفتی خسته نباشی بهم گفتی من هستم یه چند روزی بیا کمکت باشم ممنون از اینکه بهم گفتی با اینهمه مشغله چه میکنم ممنون از اینکه از من پرسیدی بچه ات چند روز پیش کی بود؟ممنون بهم گفتی اگه اون دچار حمله آسم میشد من نبودم تو جای من بودی؟؟ممنون

خدا با من هست

 

خدا از من انتقام نمیگیره


+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط باران  | 

 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس