تبليغاتX
فصل خدا

فصل خدا


یه روز خدا یک گلی رو از بهشت به زمین فرستاد و به اون گفت روی زمین برای خود نقطه‌ای پیدا کن تا همون‌جا منزلگاه تو باشه گل از اون بالا منطقه‌ای رو دید زرد رنگ، سرزمین وسیع و پهناوری بود پیش خودش گفت من همین‌جا می‌مونم رو به خدا کرد و گفت: خدایا منو همین‌جا قرار بده خدا گفت گل من اینجا مناسب تو نیست؛ گل گفت خدایا خودت به من گفتی انتخاب کن و من هم اینجا رو انتخاب کردم خدا گفت: نه همین که گفتم گل نالید که خدایا تو دل منو آزردی چرا با من این کار رو کردی کره زمین می‌چرخید و گل نظاره‌گر زمین بود ناگهان گل منطقه‌ای رو دید آبی رنگ آبی که از بالا برق زیبایی داشت زیبایی و برق رنگ آبی دل گل رو با خودش برد گل گفت خدایا من اینجا رو می‌خوام خدایا من و همین‌جا پایین بزار خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست گل گفت خدایا چرا منو اذیت می‌کنی چرا به من سخت می‌گیری تو دل منو گل آفریدی شکننده و عاشق و حالا مدام دل عاشق منو می‌شکنی چرا اون چیزی که بهش علاقه‌مند می‌شم و عاشق رو از من دور می‌کنی خدا گفت همین که گفتم؛ و کره زمین همچنان می‌چرخید گل گریه می‌کرد و با چشمان گریان به زمین نگاه می‌کرد دلش گرفته بود خسته شده بود دوری اون دوتا سرزمین خیلی اذیتش می‌کرد به طوری که از خدا آرزوی مرگ می‌کرد. دوست داشت زود منزلگاهی رو پیدا کنه دیگه براش هیچی مهم نبود عشق مهم نبود، فقط یه چیز مهم بود دیگه خسته شده بود دوست داشت سریع جایی رو پیدا کنه و توش منزل کنه ناگهان چشم گل به سرزمینی افتاد سبز و زیبا گل پیش خودش فکر کرد و گفت عجب جایی چقدر اینجا سبزه سبز مثل برگهام مثل ساقه‌ام حتما اینجا جای منه خدا می‌خواسته من اینجا باشم که نگذاشته او دو مکان قبلی بمونم آره بابا جای من اینجاست گل عاشق و دل داده‌تر از گذشته شده بود عاشق‌تر از گذشته رو به خدا کرد و گفت خدایا فهمیدم چقدر دوستم داری تو همین رو می‌خواستی خدایا منو اینجا قرارم بده زود باش دیگه طاقت ندارم خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست جای دیگه‌ای رو انتخاب کن گل گریه کرد و گفت: خدایا چرا با من اینکار رو می‌کنی من گلم دل منو نشکن خدایا من با تو قهر می‌کنم خودت برام جایی پیدا کن تو برای خواسته‌های من اهمیتی قایل نیستی خدا گفت: به من توکل می کنی‌؟ گل گفت: هر کاری دوست داری بکن. خدا دست گل رو گرفت و در تاریکی شب او را در جایی گذاشت. گل از بس گریه کرده بود خوابش گرفت و ندید که خدا او را کجا گذاشت. گل خواب بود که نوری ملایم به چشمش خورد آروم چشماش رو باز کرد تا چشماش رو باز کرد دونه دونه‌های آبی خنک ریخت روی صورتش گل خیلی تشنه بود تشنه تشنه با قطره‌های آب تشنگیش رو بر طرف کرد با آب چشماشو شست وقتی چشماش بازتر شد دید پیر مردی مهربان با وجدی که توی چشماش فریاد می‌زد داره گل رو نگاه می‌کنه گل اطرافشو نگاه کرد خدا اونو گذاشته بود توی یه باغچه کوچک توی خونه یه پیرمرد تنها پیر مرد خدا رو شکر کرد که گلی زیبا توی خونش در اومده گل‌های دیگه به گل تازه وارد سلام گفتن و از اون استقبال کردن گل عاشق رو به آسمون کرد و به خدا گفت: خدایا منو توی این باغچه کوچک گذاشتی من لیاقتم این بود یا اون سرزمین‌های قشنگی که دیدم این بود اون سرزمینی که به من وعده داده بودی خدا گفت: اولین جایی رو که دیدی اسمش بیابان بود جایی که توش آب نیست و خاکش داغه داغه تو اونجا بیش از چند دقیقه طاقت نمی‌آوردی و می‌مردی گل گفت‌: خوب اون سرزمین آبی چی بود خدا گفت: اون قسمت دریا بود دریا پر آبه آب شور تو اونجا خفه می‌شدی و می مردی گل گفت خدایا اون سرزمین سبز رنگ که هم جنس و رنگ خودم بود چی؟ خدا گفت: اسم اون سرزمین جنگله جنگل پر از درخت‌های بلند و تو هم رفته هست تو گلی هستی کوچک که احتیاج به آفتاب داری وجود اون درخت‌های بلند به تو اجازه نمی‌داد که آفتاب بخوری تو بدون آفتاب خشک می‌شدی و می‌مردی گل گفت: اینجا کجاست خدا گفت: اینجا باغچه کوچک پیرمردیه که به تو می‌رسه آبت میده، کود برات می‌ریزه، مواظب حشره‌های موذی روت نشینه ... گل گفت: خدایا پس چرا تو منو آنقدر عاشق کردی چرا اونجاها رو به من نشون دادی خدا گفت: همه اینها بخاطر این بود که بفهمی و کاملاً درک کنی که من چقدر تو رو دوست دارم اگر از اول می‌آوردمت اینجا این قدر که الآن می‌دونی دوست دارم اون موقع نمی‌فهمیدی من تو رو اونقدر دوست دارم که دلم نمی‌خواد تو سختی بکشی اگر توی صحرا می‌مردی صحرا هم از مرگ تو غمگین می‌شد و دل مرده می‌شد من هم به خاطر تو هم بخاطر صحرا این کار رو نکردم صحرای منم قشنگه پر از زیبایی‌هاست اگر تو توی دریا می‌مردی هم دریا ناراحت می‌شد هم ماهی‌های توی دریا تو خودت می‌دونی چقدر دریا قشنگه و زیبا اگر توی جنگل می‌مردی جنگل از قصه دق می‌کرد و خشک می‌شد اونوقت تمام حیوان‌ها هم می‌مردن حالا می‌بینی من همه شما رو دوست دارم گل و دریا و صحرا و هر چیزی که توی دنیاست همتون زیبا هستین و زیبا گل گفت خدایا منو ببخش تو چقدر مهربون هستی و ما چقدر نادون اما یه چیزی روی گل مونده بود رنگ گل از داغ عشق سرخ سرخ شده بود. سرخ سرخ.

نوشته شده در 90/11/09ساعت 5:50 بعد از ظهر توسط باران|

ساعت به وقت انسانيت خواب است


عجيب موجود جان سختي ست دل

هزار بار تنگ مي شود


ميشكند

مي سوزد

ميميرد!


باز هم مي طپد

نوشته شده در 90/11/08ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط باران

روزي از روزها براي تماشاي طلوع خورشيد زودتر از معمول از خواب بيدار شدم. وه! زيبايي آفرينش خداوند خارج از دايره توصيف بود. همان‌طور كه نگاه مي‌كردم خدا را به خاطر شكوه و عظمت وصف ناپذيرش ثنا مي‌گفتم. ناگهان در آن حال، پروردگار را در قلبم احساس كردم. از من پرسيد: “دلباخته‌ام هستي؟” پاسخ دادم: “بلي، تو صاحب اختيار من هستي.” سپس پرسيد: “ اگر نقص عضو داشتي، باز دلباخته‌ام مي‌شدي؟” از اين سؤال مبهوت شدم. نگاهي به دست‌ها، پاها و ساير اندام‌هاي بدنم انداختم و حسرت خوردم كه اگر اين اعضاء را نداشتم چه كارها كه قادر به انجامشان نبودم: پاسخ دادم: “خدايا در آن حال، وضعيت دشواري داشتم اما همچنان دلباخته‌ات مي‌شدم.” دوباره خدا سؤال كرد: “اگر نابينا بودي باز پديده‌هاي مخلوق مرا ستايش مي‌كردي؟” چگونه مي‌توانستم چيزي را بدون ديدن تحسين كنم؟! ناگهان به ياد هزاران نابينايي افتادم كه در سرتاسر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسين مي‌كنند. سپس به خدا گفتم: “تصورش برايم دشوار است، اما همچنان دلباخته‌ات مي‌شدم.” خدا پرسيد: “اگر ناشنوا بودي آيا باز هم به كلامم گوش مي‌سپردي؟” چگونه مي‌توانستم كر باشم و سخن‌ها را بشنوم؟! دريافتم با گوش جان، صورت مي‌پذيرد. پاسخ گفتم: “بسيار دشوار بود اما همچنان به كلام تو گوش مي‌سپردم.” سپس خدا سؤال كرد: “ اگر لال بودي باز ذكر مرا بر زبان جاري مي‌ساختي؟” چگونه مي‌توانستم بدون امكان صحبت كردن نام خدا را ذكر گويم؟! در آن حال بر من روشن شد كه ذكر خدا با حضور قلب و جان صورت مي‌گيرد و گفتار ما در آن نقشي ندارد و عبادت خداوند هميشه با صوت و صدا صورت نمي‌گيرد. هنگامي كه ستمي بر ما روا مي‌گردد، خدا را با الفاظ فكر و انديشه‌مان مي‌خوانيم. پاسخ گفتم: “ اگر چه نبودن صوت و صدا دشوار بود، اما خدا همچنان ذكر تو را مي‌گفتم. خدا از من پرسيد: “آيا حقيقتاً مرا دوست مي‌داري؟” با شجاعت و در كمال اراده و اعتقاد پاسخ گفتم: “بلي تو را دوست دارم كه حقيقت مطلقي و يگانه واحدي.” با خود انديشيدم به خدا پاسخي به حق دادم اما ... خدا پرسيد:‌ “پس چرا گناه مي‌كني؟” پاسخ دادم: “چون انسانم و بري از خطا نيستم.” خدا گفت: “پس چرا در هنگام راحتي و آسايش از من دور و دورتر مي‌شوي،‌ اما در هنگامة مشكلات به سراغ من مي‌آيي؟” هيچ پاسخي نداشتم كه بگويم تنها پاسخم اشك بود. خدا ادامه داد: “پس چرا فقط در خلوتگاه مرا مي‌شناسي؟ چرا تنها در لحظات نيايش مرا مي‌جويي؟ چرا خودخواهانه از من حاجت مي‌طلبي؟ چرا چون طلبكاران از من خواسته‌هايت را مي‌خواهي؟” تنها پاسخم باران اشك بود كه پهناي صورتم را پوشانده بود. سپس گفت: “چرا از من شرمساري؟ چرا حسن خلق را در خود نمي‌گستراني؟‌ چرا در اوج گرفتاري نزد ديگران عاجزانه گريه مي‌كني،‌ در حاليكه شانه‌هاي من آماده پذيرش تو هستند؟ ‌چرا در زماني كه وقت نماز و عبادت معين ساختم، عذر و بهانه مي‌تراشي؟” سعي كردم پاسخي بگويم، اما جوابي براي گفتن نداشتم. “ زندگي بزرگترين موهبت من به بندگان است. اين موهبت را تباه نكنيد. به شما تفكر اعطا كردم كه مرا بجوييد و بشناسيد و بپرستيد اما شما بندگان همچنان از آن روي گردانيد. كلامم را بر شما آشكار ساختم اما از گنج پرگوهر هر كلامم هيچ بهره‌اي نبرديد. با شما صحبت كردم اما گوش نداديد. درهاي رحمتم را به شما نشان دادم اما چشمهايتان قادر به ديدن آن نبودند. پيامبراني برايتان فرستادم اما شما بدون توجه آنها را از خود رانديد. نيازها و حاجت‌هاي شما را شنيدم و به يكايك آنها پاسخ گفتم. آيا به راستي مرا دوست داريد؟ توان پاسخ نداشتم. چگونه مي‌توانستم پاسخ دهم؟! بي‌اندازه شرمسار شده بودم. ديگر هيچ عذري نداشتم. چه مي‌توانستم بگويم؟! در حاليكه با تمام وجودم گريه مي‌كردم و اشك صورتم را پوشانده بود، سؤال كردم: “بارالها! مرا ببخش، از تو طلب عفو دارم من بنده قدرنشناس و خطاكار تو هستم.” خداوند فرمود: “اي بنده! من رحمانم و خطاي خطاكاران را مي‌بخشم.” پرسيدم: “خدايا با اين همه خطاكاري چرا باز مرا مي‌بخشي و دوستم داري؟” خدا گفت: “چون تو مخلوقم هستي،‌ پس هيچ‌گاه تو را رها نمي‌كنم. هنگامي كه تو گريه مي‌كني، به تو رحم مي‌كنم و رنج‌هايت را درك مي‌كنم. وقتي كه شاد و مسرور هستي، وجد تو را مي‌فهمم. وقتي افسرده مي‌شوي،‌ به تو دلگرمي مي‌دهم. وقتي شكست مي‌خوري،‌ تو را ياري مي‌كنم تا بلند شوي. وقتي خسته هستي،‌ كمكت مي‌كنم. بدان كه تا آخرين روز حياتت با تو هستم و دوستت دارم.” هيچ‌گاه آن چنان جانكاه گريه نكرده بودم و دلم مملو از غم نشده بود،‌ اما چگونه بود كه يك مرتبه آنقدر آرام شدم و آرامش يافتم؟ چگونه مي‌توانستم از خداوند آنقدر غافل باشم؟ از خدا پرسيدم: “چقدر مرا دوست داري؟” خدا فرمود: “به آن ميزان كه خارج از ادراك توست.” و آنجا بود كه خدا را با تمام اجزا وجودم ستايش كردم و ثنا گفتم
نوشته شده در 90/11/07ساعت 9:8 قبل از ظهر توسط باران|



'گاهي خيالت كم رنگ وگاهي پررنگ ميشوند گاهي رنگها تو را وادر مي كنند چشمانت را ببندي راستي همسايه نازنينم ...اسمان شهرتان آبيست ...همسايه جان ...ميدانم از دستم كلافه اي از بس در خانه ات مي آيم چراغهايت را خاموش ميكني ولي باز هم وقتي به ته ته مي رسم وقتي كاسه رنگم تمام مي شود دستم را به سوي درت دراز ميشوم به من نخندي گاهي زنگ درت را كه مي فشارم فرار ميكنم مي روم و گاهي هم دستم را بسويت دراز مي كنم ...ميفهمي ...ميدانم ميفهمي ....همسايه چند باريست وقتي زنگ خانه ات را مي فشارم به من نيگاه نمي كني...چند روزيست نازنين خيالم پرررنگ شده مي فهمي ....اگر از جنس خودم باشي مي فهمي ميداني كه بدجوري در تنگناي قفس گيرم .....همسايه جان اينها را برايت تعريف مي كنم كه شايد به من گفتن كه همسايه گاهي نزديكتر از خواهر و برادر هستين حتي نزديكتر از پدر و مادر ...براي همين است گاهي به تو پناه ميبرم .....ولي باز نكن در خانه ات را ببند من هم گاهي مي خواهم نباشم شايد من هم ولي مي خواهم آغوشت را بگشاي و مرا در خود جاي دهي شانه هايت را مي خواهم كه تكيه گا هم باشي ....خيالم آبي بود آبي آبي ميفهمي.............حال از آن خيال آبي هر روز رنگ مي بازد ...مي فهمي همسايه .......دوستانش دنبالش ميگردند من هم چند روزيست زياد كل كل كردم ...گاهي مي خواهم فقط بخوابم...در كنار در بسته ات ....در كنار چراغ خاموشت ولي مي خواهم بخوابم ...مي خواهم آرام شوم....نميداني نميداني چه جملات زشتي مي شنوم من اين روزها در كنار همه تنهايم اين روزها فقط ميگردم ...خواهرم مي خندد و مي گوييد دستو رش را به من ميدهي .....اون يكي خواهرم همش خواب منو مي بينه منم يه نفس عميق مي كشم وقتي وارد خانه ميشوم اينبار بلندتر مي خندم به من مي گويند بي خيال ...اوكي بي خيال...من هميشه بي خيالم راستي بي خيالي يعني چه؟؟؟تو ميتواني برايم تعريف كني من مدتهاست نفهميدم ...تو تعريف كن تو به من بگو ...راستي تو بگو آرامش آبي چه رنگيست من نميدانم....من دلم براي آسمان آبي تنگ است مي فهمي مي خواهم بروم دنبال آبي آرامش

شايد در طوفانش گم شوم اگر گم شدم پيچم نكن .....دوستت دارم بدان دوستت دارم آبي من ....

ولي اينبار .................................

ميخواهم ديگر نگران نباشي مي خواهم اينبار قول بدهم آزارت ندهم 

مي خواهم ..........

گاهي ببخش همسايه جان در خانه ات را زدم و فرار كردم گاهي مرا ببخش آزارت دادم




نوشته شده در 90/11/05ساعت 10:4 بعد از ظهر توسط باران|


چه خداي عاشقي كه گناه مي خرد و بهشت مي فروشد و ناز بنده مي كشد

خداوندا بحق امام حسين و به غربت امام هشتم همه دوستانم را و نزديكانم را در زمره بهترين بندگانت و مايه

مباهات فرشتگانت قرار ده و حاجت همه را بر آورده ساز.


الهي آمين


آقاي خوبيها مرا محروم كردي از  لذت ديدنت به من مي گويند بايد دعوت نامه بفرستين تا من  دعوت

بشم براي پا بوست بيام ....باورم نميشه دل من در هواي حرمت به پرواز در مياد و مي خواهم سجده كنم بر آستان گنبد طلايت و دلم را رها كنم


يا رضا جان

نوشته شده در 90/11/03ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط باران

گویند که موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت .

موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود .

زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد :

- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟

دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت :

- بله، شما چه عقيده اي داريد؟

- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت :

»همسر تو قوزپشت خواهد بود .«

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:

«اوه خداوندا! قوزپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن .«

فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد .

او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود.

وقتی زشتی و زیبایی بهانه ای میشه برای از بین بردن همه خاطرات
وقتی که صورت بهانه ای میشه برای ندیدن سیرت
اونجا که پاکی و صداقت و صفا و وفا و یکدلی
اونجا که عشق و محبت و دوست داشتن 
همه و همه طعمه زیبایی میشه
عشق به زندگی دیگه معنای خودشو از دست می ده
دوست داشتن حرمت خودشو ازدست می ده
نوشته شده در 90/11/01ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط باران|

امام محمد غزالي قبل از آنكه وارد سير و سلوك عارفان شود ؛ به برادرش احمد غزالي كه از عارفان زمان بود ؛ از اهميت نماز جماعت گفت و پرسيد كه چرا شما به مسجد نميائي و پشت سر من نماز نميخواني ؟

احمد غزالي گفت : اگر امام نماز را صحيح بخواند چرا نيايم ؟

امام محمد غزالي گفت مردم از راههاي دور مي آيند تا پشت سر من نماز بخوانند و به فيض نايل شوند و حال تو اينگونه ميگوئي ؟

احمد غزالي آنروز با يارانش در مسجد حاضر شدند و پشت سر برادر نماز خواندند و پس از اتمام نماز ؛ احمد غزالي در گوشه اي از مسجد با ارادتمندان خود نماز را تجديد نمودند ؛ ياران امام محمد غزالي حيرت زده سوال فرمودند كه چرا نماز را تجديد نموديد ؟

احمد غزالي پاسخ داد: ما بنا به شرط عمل كرديم و تا انجا كه امام در فكر آب دادن به اسبها نيفتاده بودند ؛ نمازشان درست بود و پس از ان ديگر صحيح نبود و اينگونه تجديد كرديم .

اين مطلب را به امام محمد غزالي گفتند و در حيرت فرو رفت و گفت :

سبحان الله !!!!! خداوند را ؛ بندگاني مقرب هست كه ايشان جاسوس قلوب مردمانند و از اسرار ؛ فكر و قلوب انسانها مطلع ميباشند و ضمائر ايشان بر آنها هويدا و روشن است ؛ برادرم درست ميگويد كه مرا در اثناي نماز بخاطرم افتاد كه خادم به اسبها آب نداده و............ از آن پس انگيزه گرايشهاي عرفاني در امام محمد غزالي ايجاد شد .

                              نماز صحيح ؛ تنها قرائت صحيح نيست

 

 

                           التماس دعا دارم از همه دوستان
نوشته شده در 90/10/29ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط باران|

وقتي پريدي شجاعتم رسيد به چي....نميدوني زدم به سيم آخر رفتم تو كثافت رفتم تو زباله بوش دنيا رو گرفته خفه ام كرده.....مامان دلم برات تنگ شده كاش نمي رفتي از وقتي كه رفتين ديگه اون همه حرف نميمونه تو دلم ....ناخودآگاه ميزنه بيرون من ديگه طاقتم بريده ........مهربانم دلم برايت تنگ شده كاش بودي سرم را روي دستهايت مي گذاشتم و حس دستهايت آرومم ميگرد كاش مي فهميدم دلتنگتم مامانم مهربونم دوباره اومدم سراغت دوباره دوباره گاهي هيچ نميدانم برايت از كجاي دلم بگويم ...از چي . از كي ولي ميگم ....اگه الان اينجام اگه مي نويسم براي امروز براي اين ساعت ديگه نميشه ديگه نميشه نگهش داشت....48 ساعت گذشته رو نميتونم هضم كنم نميدونم ...يه وقتها حتي تو همه اين آشفتتگيهام نبودنتان را نمي تونم باور كنم از اينكه پريدين شدين يه خاطره...خاطره اي كه من هر لحظه گم مي شم نميدونم براي كدومتان اشك بريزم ....اين روزها به شدت به صدايتان محتاجم

اين روزها براي نان گرم خانه تان بيقراري ميكنم

نفسهايم  گاهي ميبرند گاهي حتي دلم نمي خواهد نفس بكشم






ادامه مطلب
نوشته شده در 90/10/27ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط باران

روزي ملا به دهكده اي مي رفت در بين راه  زير درخت گردوئي به استراحت نشست و در نزديكي اش بوته كدوئي را ديد و ملا به فكر فرو رفت كه چگونه كدوي به اين بزرگي از بوته كوچكي بوجود مي آيد و گردوي به اين كوچكي از درختي به آن بزرگي ؟

سرش را به آسمان بلند كرد و گفت : خداوندا !  آيا بهتر نبود كه كدو را از درخت گردو خلق مي كردي و گردو را از بوته كدو ؟

در اين حال گردوئي از درخت بر سر ملا افتاد و برق از چشمهايش پريد و سرش را با دو دست گرفت و با ترس از خدا گفت :  پروردگارا  !  توبه كردم كه بعد از اين ؛  در كار الهي دخالت كنم ؛ زيرا هرچه را خلق كرده اي ؛ حكمتي دارد ؛ و اگر  جاي گردو با كدو عوض شده بود من الآن زنده نبودم .
نوشته شده در 90/10/26ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط باران|

گاهي هر از  گاهي چه عرض كنم دلتنگي كلافه ام ميكنه دلم را آرام ميكنم ...با هر آنچه كه مرا آموختي...

سبوي پروردگارم بودي و هستي .....گفته هايم را در سبوي تو مي گذاشتم آنوقت مثل اين بود كه به خدا سپردمش.....گاهي در تنهايي اشك مي ريزم  ...نميداني اين روزها چقدر دلتنگم با انگشتانم قطرات اشك را پاك ميكنم ...گاهي دلواپسيم به اوج مي رسد ....آرامش من دلتنگتم...............

گاهي دور مي شوم از تو ....خيلي دور ولي اين يك دروغ بزرگ است كه به خود مي گوييم.......

هر چه دورتر مي شوم دلتنگتر از هر روز ديگر

آرامش را هجي مي كنم ...دوست داشتن را بخش مي كنم....

تو نميداني هيچ نميداني من مثل كودكي هستم كه آموزش الفبا را نديده و  مي خواهد بخش ياد بگيرد مي خواهد هجي كند  آن هم طپش را دوست داشتن را

خدا را صدا مي زنم

"الّذين آمنوا وتطمئنّ قلوبهم بذكر الله الا بذكر الله تطمئنّ القلوب " "آنها (كساني كه به خدا برمي گردند)كساني هستند كه ايمان آورده اند، ودلهايشان به ياد خدا مطمئن (وآرام) است،آگاه باشيد،تنها با ياد خدا دلها آرامش مي يابد "

بوي خدا ميگيري دوستت دارم

دوباره تو را در آغوش خدا  رها مي كنم

من هر روز برايت دعا مي كنم ...

من هر روز براي بودنت براي آرامشت دعا مي كنم

ميدانم كسي ميتواندآرامش را در زندگي خود داشته باشد كه قدرتي كه همة قدرتها به قدرت او ختم مي شود را پشتيبان خود بداند. واگر وكالت همة امور زندگي اش را به او بسپارد يقينا احساس آرامش به او دست خواهد دادونگران نتيجه وعاقبت كار نيست چرا كه عاقبت همة امور به دست خداست.

تو را به خدا مي سپارم ميدانم كه مراقبت هست....ولي مي خواهم بيشتر مراقب تو باشد مي خواهم باشي ..مي خواهم  صداي خنده هايت را هميشه بشنوم .


بی هیچ دلیلی "بیادت هستم" تا نقض کنم قانونی را که علت می طلبد .


نوشته شده در 90/10/24ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط باران

گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن … خدا هیچ نگفت .
گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است . خدا هیچ نگفت . گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست .
خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست . خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است . دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد . ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است .
مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، نیست الا زیبایی ...
آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست .
حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش . قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست.

نوشته شده در 90/10/24ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط باران|

از خدا پرسيدم:

خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

خدا جواب داد :

گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،

با اعتماد زمان حالت را بگذران

و

بدون ترس براي آينده آماده شو .

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .

شک هايت را باور نکن وهيچگاه به باورهايت شک نکن .

زندگي شگفت انگيز است

فقط

اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

·مهم اين نيست که قشنگ باشی ،

قشنگ اين است که مهم باشی!

حتي برای يک نفر

·مهم نيست شير باشی يا آهو

مهم اين است با تمام توان شروع به دويدن کنی

كوچك باش و عاشق...

كه

عشق می داند آئين بزرگ كردنت را

· بگذارعشق خاصيت تو باشد

نه

رابطه خاص تو باکسی

· موفقيت پيش رفتن است

نه

به نقطه ي پايان رسيدن

· فرقى نمي كند گودال آب كوچكي باشي يا درياي بيكران...

زلال كه باشي، آسمان در توست


دوست دار شما فصل خدا
نوشته شده در 90/10/21ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط باران|

همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو نیستی همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی ...دروغه...‏ 

چه جوری دلت می اومد منو اینجوری ببینی‏ با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که دروغه ...‏ 

همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم همه حرفاشون دروغه تا ابد اینجا میمونم‏ بی تو و اسمت عزیزم...اینجا خیلی سوت و کوره ولی خوب عیبی نداره ..دل من خیلی صبوره...صبوره...‏ 

 

همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو نیستی همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی ...دروغه...‏ 

 

چه جوری دلت می اومد منو اینجوری ببینی‏ با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که دروغه ...‏ 

 

همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم همه حرفاشون دروغه تا ابد اینجا میمونم‏ بی تو و اسمت عزیزم...اینجا خیلی سوت و کوره ولی خوب عیبی نداره ..دل من خیلی صبوره...صبوره...‏ 

 

همه میگن که تو نیستی همه میگن که تو مردی همه میگن که تنت رو به فرشته ها سپردی...دروغه...‏

نوشته شده در 90/10/16ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط باران

«حمد و سپاس خدايي را سزاست که تير حتمي قضايش را هيچ سپري نمي‌شکند و لطف و محبت و هدايتش را هيچ مانعي باز نمي‌دارد و هيچ آفريده‌اي به پاي شباهت مخلوقات او نمي‌رسد.
...جهل و ناداني من و عصيان و گستاخي من، تو را باز نداشت از اينکه راهنمايي‌ام کني به سوي صراط قربتت و موفقم گرداني به آنچه رضا و خشنودي توست.
پس
هرگاه که تو را خواندم، پاسخم گفتي؛
هرچه از تو خواستم، عنايتم فرمودي؛
هرگاه اطاعتت کردم، قدرداني و تشکر کردي؛
و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم، بر نعمتهايم افزودي؛
و اينها همه چيست؟
جز نعمت تمام و کمال و احسان بي‌پايان تو!؟
... من کدام يک از نعمت‌هاي تو را مي‌توانم بشمارم يا حتي به ياد آورم و به خاطر بسپارم؟
... خدايا! الطاف خفيه‌ات و مهرباني‌هاي پنهاني‌ات بيشتر و پيشتر از نعمتهاي آشکار توست.
...خدايا ! من را آزرمناک خويش قرار ده آن‌سان که انگار مي‌بينمت.
من را آنگونه حيامند کن که گويي حضور عزيزت را احساس مي‌کنم.
خدايا!
من را با تقواي خودت سعادتمند گردان
و با مرکب نافرماني‌ات به وادي شقاوت و بدبختي‌ام مکشان.
در قضايت خيرم را بخواه
و قدرت برکاتت را بر من فروريز تا آنجا که تأخير را در تعجيل‌هاي تو و تعجيل را در تأخيرهاي تو نپسندم.
آنچه را که پيش مي‌اندازي دلم هواي تاخيرش را نکند
و آنچه را که بازپس مي‌نهي من را به شکوه و گلايه نکشاند.
...پروردگار من!
... من را از هول و هراس‌هاي دنيا و غم و اندوه‌هاي آخرت، رهايي ببخش
و من را از شر آنان که در زمين ستم مي‌کنند در امان بدار.
...خدايا!
به که واگذارم مي‌کني؟
به سوي که مي‌فرستي‌ام؟
به سوي آشنايان و نزديکان؟ تا از من ببرند و روي بگردانند؛
يا به سوي غريبان و غريبه‌گان تا گره در ابرو بيافکنند و مرا از خويش برانند؟
يا به سوي آنان که ضعف مرا مي‌خواهند و خواري‌ام را طلب مي‌کنند؟
... من به سوي ديگران دست دراز کنم؟ در حالي که خداي من تويي و تويي کارساز و زمامدار من.
...اي توشه و توان سختي‌هايم!
اي همدم تنهايي‌هايم!
اي فريادرس غم‌ها و غصه‌هايم!
اي ولي نعمت‌هايم‌!
...اي پشت و پناهم در هجوم بي‌رحم مشکلات!
اي مونس و مأمن و ياورم در کنج عزلت و تنهايي و بي‌کسي! اي تنها اميد و پناهگاهم در محاصره اندوه و غربت و خستگي! اي کسي که هر چه دارم از توست و از کرامت بي‌انتهاي تو!
...تو پناهگاه مني؛
تو کهف مني؛
تو مأمن مني؛
وقتي که راه‌ها و مذهب‌ها با همه فراخي‌شان مرا به عجز مي‌کشانند و زمين با همه وسعتش، بر من تنگي مي‌کند، و...
...اگر نبود رحمت تو، بي‌ترديد من از هلاک‌شدگان بودم
و اگر نبود محبت تو، بي‌شک سقوط و نابودي تنها پيش‌روي من مي‌شد.
...اي زنده!
اي معناي حيات؛ زماني که هيچ زنده‌اي در وجود نبوده است.
...اي آنکه:
با خوبي و احسانش خود را به من نشان داد
و من با بدي‌ها و عصيانم، در مقابلش ظاهر شدم.
...اي آنکه:
در بيماري خواندمش و شفايم داد؛
در جهل خواندمش و شناختم عنايت کرد؛
در تنهايي صدايش کردم و جمعيتم بخشيد؛
در غربت طلبيدمش و به وطن بازم گرداند؛
در فقر خواستمش و غنايم بخشيد؛
...من آنم که بدي کردم من آنم که گناه کردم
من آنم که به بدي همت گماشتم
من آنم که در جهالت غوطه‌ور شدم
من آنم که غفلت کردم
من آنم که پيمان بستم و شکستم
من آنم که بدعهدي کردم ...
و ... اکنون بازگشته‌ام.
بازآمده‌ام با کوله‌باري از گناه و اقرار به گناه.
پس تو در گذر اي خداي من!
ببخش اي آنکه گناه بندگان به او زيان نمي‌رساند
اي آنکه از طاعت خلايق بي‌نياز است و با ياري و پشتيباني و رحمتش مردمان را به انجام کارهاي خوب توفيق مي‌دهد.
...معبود من!
اينک من پيش روي توأم و در ميان دست‌هاي تو.
آقاي من!
بال گسترده و پرشکسته و خوار و دلتنگ و حقير.
نه عذري دارم که بياورم نه تواني که ياري بطلبم،
نه ريسماني که بدان بياويزم
و نه دليل و برهاني که بدان متوسل شوم.
چه مي‌توانم بکنم؟ وقتي که اين کوله‌بار زشتي و گناه با من است!؟
انکار!؟
چگونه و از کجا ممکن است و چه نفعي دارد وقتي که همه اعضاء و جوارحم، به آنچه کرده‌ام گواهي مي‌دهند؟
...خداي من!
خواندمت، پاسخم گفتي؛
از تو خواستم، عطايم کردي؛
به سوي تو آمدم، آغوش رحمت گشودي؛
به تو تکيه کردم، نجاتم دادي؛
به تو پناه آوردم، کفايتم کردي؛
خدايا!
از خيمه‌گاه رحمتت بيرونمان نکن.
از آستان مهرت نوميدمان مساز.
آرزوها و انتظارهايمان را به حرمان مکشان.
از درگاه خويشت ما را مران.
...اي خداي مهربان!
بر من روزي حلالت را وسعت ببخش
و جسم و دينم را سلامت بدار
و خوف و وحشتم را به آرامش و امنيت مبدل کن
و از آتش جهنم رهايم ساز.
...خداي من!
اگر آنچه از تو خواسته‌ام، عنايت فرمايي، محروميت از غير از آن، زيان ندارد
و اگر عطا نکني هرچه عطا جز آن منفعت ندارد.
يا رب! يا رب! يا رب!
...خداي من!
اين منم و پستي و فرومايگي‌ام
و اين تويي با بزرگي و کرامتت
از من اين مي‌سزد و از تو آن ...
...چگونه ممکن است به ورطه نوميدي بيفتم در حالي که تو مهربان و صميمي جوياي حال مني.
...خداي من!
تو چقدر با من مهرباني با اين جهالت عظيمي که من بدان مبتلايم!
تو چقدر درگذرنده و بخشنده‌اي با اين همه کار بد که من مي‌کنم و اين همه زشتي کردار که من دارم.
...خداي من!
تو چقدر به من نزديکي با اين همه فاصله‌اي که من از تو گرفته‌ام.
...تو که اين قدر دلسوز مني! ...
...خدايا تو کي نبودي که بودنت دليل بخواهد؟
تو کي غايب بوده‌اي که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کي پنهان بوده‌اي كه ظهورت محتاج آيه باشد؟
...کور باد چشمي که تو را ناظر خويش نبيند.
کور باد نگاهي که ديده‌باني نگاه تو را درنيابد.
بسته باد پنجره‌اي که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زيانکار باد سوداي بنده‌اي که از عشق تو نصيب ندارد.
...خداي من!
مرا از سيطره ذلتبار نفس نجات ده و پيش از آنکه خاک گور، بر اندامم بنشيند از شک و شرک، رهايي‌ام بخش.
...خداي من!
چگونه نااميد باشم، در حالي که تو اميد مني!
چگونه سستي بگيرم، چگونه خواري پذيرم که تو تکيه‌گاه مني!
اي آنکه با کمال زيبايي و نورانيت خويش، آنچنان تجلي کرده‌اي که عظمتت بر تمامي ما سايه افکنده....
يا رب! يا رب! يا رب!».

نوشته شده در 90/10/15ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط باران|

تری برای تعطیلات به کنار دریاچه ای رفت. او عاشق این بود که هر روز با سگش کنار دریاچه قدم بزند. در مقابل دریاچه  ، جزیره ایی پوشیده از درختان قرار داشت که او را مسخ خودش کرده بود . سرانجام یک روز تصمیم گرفت قایقی ساخته و به آن جزیره برود .

ولی کار به این سادگی ها نبود .او باید چوب هایی را پیدا می کرد ، آن ها را با طناب به هم می بستُ پارو می ساخت و یک بعد از ظهر خوب را برای آن می گذاشت. وقتی قایق آماده  شد ، سگ را  در ساحل تنها گذاشت چون ممکن بود که آسیب ببیند. قایق روی آب شناور شد و تری آن را ناشیانه به سمت جزیره هدایت کرد. وقتی که به ساحل آن جا رسید ، درخت ها دیگر به زیبایی قبل نبودند.

همان موقع متوجه چیزی شد: یک حیوان عجیب در جزیره بود. صدایش را از میان درختان شنید. بدون شک ، حیوان درنده ای بود که به زودی به او حمله می کرد.

صدایش نزدیک و نزدیک تر می شد. با پیش آمدن حیوان، درختچه ها به شدت تکان می خوردند. تری آماده دویدن به سمت قایقش شد تا از آنجا فرار کند ولی یک آن به جای حیوان وحشتناک ... سگش را دید...

تری فکر کرده بود که روی یک جزیره قرار دارد در حالی که آن یک شبه جزیره بود و او نتوانسته بود مسیر خشکی را ببیند. سگ به سادگی مسیر خشکی را دور زده بود تا به صاحبش برسد...

تا به حال چند بار خودمان را درگیر مسائل پیچیده و طاقت فرسا کرده ایم، در حالی که راه حل هزاران مرتبه آسانتر از آن چه که ما فکر می کردیم بوده است؟

به تری و شبه جزیره اش بیندیشید. مانع را دور بزنید تا بتوانید بگذرید!!

منبع : مجله موفقیت

نوشته شده در 90/10/13ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط باران|


تا به امروز همه امتحاناتمو خوب پاس كردم همشو هيچ وقت درونم اينقدر خوشحال نبود هيچ وقت اينقدر مصمم نبودم...امروز خوشحالم به واسطه قدرتي كه خدا به من داد خوشحالم از اينكه ايستادم خوشحالم از اينكه من امروز هم به تو گفتم نه ...گفتم نه....باورم نميشه من چقدر به همه چي زود جواب مثبت مي دادم باورم نميشه گفتم نه.........

مي خواهم زندگي كنم مي خواهم ارزش واقعيم را نشانت بدهم اونچيز ي كه واقعي مي خواهم خودم باشم ديگه حقارتهات حرفهات هيچ تاثيري نداره

امروز به اندازه يه پرنده سبكبالم................

مراقب باش بالت به من نگيرد ...نمي خواهم رنگت به من بپاشه

مراقب باش

الهي شكر

نوشته شده در 90/10/12ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط باران|

10 دي يا نه 14 دي هر روز واسم زيباست ...يادمه وقتي همه رو جمع كردم واسه تولدت...و تو بلوز آبي پوشيدي و روسري سفيد سرت كردي ...اونوقت با آبجيهات عكس انداختي اونوقت بود كه اوج خنده ات را با دلهرهايت در هم آميختي .... يادم نمي رود ....با همه عكس انداختي يه روز قشنگ يه روز دوست داشتني يه جمعه زيبا بود دوستام بهم ميگفتند خدا رو شكر كن مامان به اين سرحالي داري الهي شكر.......بعد اينكه همه چي تمام شد وقتي لبخندهاتو ميديدم حس مي كردم تو آسمونها دارم پرواز مي كنم ...بعد اينكه خيلي مريض شدي به همسايه و دوستت گفتي من حتما مسافرم كه بچه ها واسم تولد گرفتن بخدا مامان من نميدونستم مسافري واقعا نميدونستم ....نميدونستم مي خواهم تنها بشم تازشم نميدونستم بابا هم مسافره .....من چطور همه اين روزها را فراموش كنم ......حالا همه عكسهاي تولدتو رو چيدند رو ميز خاطراتشون و تو مي خندي و همش مي خندي ....پروازت غير منتظره بود مثل مهاجرت بي موقع پرستو هنوز پاييز نرسيده بقچه آبي تو سرت كردي و رفتي ....تو يه خوشبخت واقعي هستي ميفهمي مامان يه خوشبخت واقعي واسه اينكه حتي الان همه دوستات آشناهات خواهرت بعد رفتنت بهت حسوديتون ميشه به عشقي كه بابا بهت داشته .....همه روز تشيع تو را فراموش نمي كنند رفتن غزيبانه و بي وقتت شوكي بود براي همه ما .....ولي اينگار همه فراموشت كرده بودن همه مي خواستن بابا را آروم كنند ...بابا جلوي همه وايستاده بود بابا بازم قوي و محكم ايستاده بود .....و سراغ تو را بوي تو را از همسايه هامون ميگرفت ...هنوز كسي نتوانسته مرگ شما دوتا را باور كنه با اين فاصله كم ....هنوز وقتي در خانه تان باز مي شود همه به مرگتان حسادت مي كنند ...آنها نمي دانند رفتنتان يعني خلا يعني ....نميدونم چي اسمتو بذارم ...دورت بگردم بخدا نمي دانستم مسافري ......به همه گفتي بچه ها از نوك موهام  تا كف پاهام مي بوسند نميدونم چي شده همه نگرانند ...ما واقعا نميدانستيم......

حال كه همش مي شينیم به روزهاي كه كنار همديگه بوديم فكر مي كنم فك ميكنم خيلي قوي بودم خيلي ...ذره ذره رفتنت را به تماشا نشستم بدن نحيفت را بخدا سپردم و بعد بابا  به تماشا نشستم رفتنتان را ....

روسري سفيدت را در گوشه كمد گذاشتم ...گذاشتم اگه خدا نامه ام را به خانه اش امضا كرد سرم كنم....تا بتونم بوي خوشت را با خودم راهي كنم...

نازنينم تولدت مبارك

 

 

نوشته شده در 90/10/11ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط باران

 

من در هر آنچه می بینم، هستم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من در هر آنچه می بینم هستم و هر آنچه می بینم در من است.من دستهایم هستم،من پاهایم هستم.حتی حیوان کوچولوی آن سوی خیابانم.من ماهم.من ستاره ام.حتی در یک تکه شیرینی هستم!فکر می کردم پسرکی کوچکم...فقط پسرکی کوچک.
اما یک روز از خورشید پرسیدم تو کیستی؟
خورشید گفت:من و تو یکی هستیم.گفتم:اما من که اینجا هستم و تو آنجا.خورشید گفت:تو نه فقط آنجا ،همه جا هستی!
از خورشید پرسیدم:یعنی چه؟چطور می توانم هم خودم باشم و هم تو؟خورشید خندید و گفت:از ستاره بپرس که خواهر توست.صبر کردم تاشب شد تا بتوانم در تاریکی نورش را ببینم.پرسیدم:آهای ستاره!چطور می توانم هم خودم باشم و هم تو؟
ستاره چشمک زد.نورپاشید وگفت:تو بزرگتر از چیزی هستی که فکر می کنی تو در همه چیز و همه جا هستی ویک جسم داری،اما نگاه کن درون دل تو چیست؟
چشمانم را بستم تا درونم را ببینم.نوری دیدم که خوشم آمد.نور درونم مرا به یاد ستاره انداخت.ستاره گفت:تو این نوری.تن تو فقط بخشی از نوری است که در دل تو می تابد.
در همه جهان درهمه فضا نور درخشان تو در همه جا می درخشد!وقتی ذره ذره به آن نور پیوستی وبا آن نور یکی شدی تازه خودت را می شناسی و پیدا می کنی!.
هر گیاه ،هر حیوان وهر درختی در نور وجود تو شناورند و خودت همه اینها هستی.هر کسی را می بینی،به درونش نگاه کن تا ببینی که نور وجودت چقدر کامل است.
درون،بیرون،بالا،پایین،نور خودت را ببین و عشق را احساس کن.تو خودت می دانی وقتی که از من می پرسی،یعنی از خودت پرسیده ای.
دوباره به نور وجودم نگاه کردم و دیدم ستاره راست می گوید.هر پرسشی که هست پاسخش درون من است.فقط باید از آن بخش از وجودم که می داند بپرسم.
آنگاه گفتم:حتما"چیز دیگری هم هست هر پرسشی دری را باز می کند.و از هر دری که تو می روم مرا به بخش تازه ای از وجودم می رساند.
ستاره از تو متشکرم!وقتی به رختخواب می رفتم پرسیدم:آیا همه وجودم به خواب می رود؟آنگاه صدایی که به گمانم صدای خودم بود با مهربانی جواب داد:حتی وقتی خوابی،در همه ستارگان درخشان بیداری.خرس کوچکم را بغل کردم و دیدم در نور او هم وجود دارم!من تو هستم وتو هم منی.
تو دوستم داری و من هم دوستت دارم!چشمانم را بستم و نورم را دیدم که با مهتاب می رقصید.دعایی را خواندم.دعایی را که می دانستم هر کلمه آن شنیده می شود!
و می توانم ببینم در همه وجودم که می تواند بی پایان باشد....

برگرفته از کتاب:           من در هر آنچه میبینم هستم.

نویسنده: چارا ام. کرتیس

مترجم: گیتی خوشدل

نوشته شده در 90/10/10ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط باران|

سلاممممممممممممممممم

یه سلام از عمق وجوم تا به گوشت برسد که من با تو ام میفهمی با تو یک ماه دوماه سه ماه چند روز هر روز تنهاتر از دیروز ..دسته ای از گندم چیدم هر روز به ازای روزهای از دست رفته دانه ای روی خاک می اندازم و می روم ....به من گفته اند دسته ات که تمام شود  و تو هر وقت دانه ها را روی زمین بریزی می توانی بابات رو ببینی راست میگن؟؟؟؟؟من هر روز اینکار را کردم هر روز هنگام طلوع خورشید دانه ها را پاشیدم امروز نمیدانم چند وقت هست از آن روز می گذرد دانه ها سبز شدند همه جا سبز شد در تمام گندم زار دنبالت می گردم ولی نمی شنوم صدایت را ...گوشه ای می نشینم گوش به باد می سپارم ولی تو را نمی یابم من هر روز دل شکسته ام را برای تو به ارمغان می آورم من شکسته هام را نزد تو می آورم ...ومن منتظرم که تو بخندی تا شکسته هایم مرحم شوند ...

نمیدانم از چه برات بگویم هیچ نمیدانم هیچ.... راستی تلالو خورشید را از آن سوی گندم زار می بینم بگذار بروم دسته های گندم را بچینم بگذار دسته هایم زیاد شود بگذار امیدوار باشم که شاید روزی تو را ببینم

بابا نمیدانی چه روزهای سختی است خیلی گوشهایت را جلو بیاور نگذار کسی بفهمد ...خیلی سخت...من منتظرم صدای دعایت به خدا برسد ...بابا یادت هست هر دفعه که منو می دیدی برام دعا میکردی ...بابا همه چی رفت همه چی از من گرفته شد من موندم یه دنیا تنهای تنها  ...میدونم میفهمی ...نمی خواهم اذیتت کنم ...فقط یه قول بده قول بده برام دعا کنی ... میدانم بنده خوب خدایی و  دوستت دارد ...می دونم ...بهش بگو این روزها برای زندگی کردن از من می خواهد با او مبادله کنم مبادله عشق و با پول..بابا تو میدانی که چقدر برایم سخت است...ولی میدانم مراقبم هستی ...من تکه های قلبه شکسته ام را به تو میدهم ...تا تو برایم التیام باشی برایم دعا کنی.

نوشته شده در 90/10/08ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط باران|

یک هفته ای داستانهای مصطفی مستور منو میخ خودش کرده دیشب که داشتم تهران در بعداظهر رو می خوندم به این متن رسیدم:

........ته ته هر سلوکی فقط یه چیز هست چیزی که به ش میگن اعتماد.

بنظر من تنها سلوک محشر وجود داره و اونم توی عشق به زنها اتفاق می افته"

...................................................

در واقع این یه سلوک معکوسه.منظورم اینه که هر چی جلوتر می ری اوضاع گندتر می شه نه بهتر.هر مرحله که می ری جلو از مزحله قبلش فروتر می روی .واسه همینه که میگم سلوک محشریه"

..........................................................................

خب تو مرحله اول تو فقط عاشق می شی .حسابی عاشق می شی اون قدر که دوست داری شیرجه بزنی تو طرف تو دست هاش تو روحش .دوست داری میلیون ها ساعت بهش نگاه کنی اما....

اما دوست نداری حتی یه لحظه به ش دست بزنی .دوست نداری لمسش کنی.دوست نداری باهاش بخوابی.خب فقط آدم های کمی آدمهای خیلی کمی می توانند توی این مرحله باقی بمونندو لیز نخورند تو مرحله بعد عینهو زمین داغی که پابرهنه توش وایسی گوی داغی که بگیری توی دست هات."

.......................................................................

مرحله بعد اینه که هم عاشق هستی و هم دوست داری بهش دست بزنی .بنظر من فقط بعضی آدمها می توانند تو این مرحله باقی بمونند خوب البته مرحله آخری هم هست که ترجیح می دم درباره اش حرف نزنم چون تقریبا همه آدمهای تو دنیا توی کثافت این مرحله زندگی می کنند.توی این مرحله س که عاشق نیستی و فقط دوست داری باهاش بخوابی .

بعضی ها اونقدر نابغه اند که بدون این که پله های اول و دوم را بالا برند..منظورم پایین برند یه راست می پرند توی مرحله سوم "

 

بله موافقم ...توبغل هم بدون اینکه عاشق باشی

 

خیلی با احساس همدیگه بازی نکنیم اگه یه روز طرفمون دوست نداشتیم اونقدر جرات داشته باشیم مردونه جلوش وایستیم ودلایلمونو بگیم نه اینکه واسه همدیگه یه گناه پیدا کنیم و بعدش آلوده اش کنیم و بعد پرتش کنیم تو دامن جامعه

بیاییم انسان بودن را تمرین کنیم بگذاریم پنجره های قلبمان باز باشد و وجدانمان آزاد باشد .دوست داشتن بهترین شکل  مالکیت و مالکیت بدترین دوست داشتن  همدیگر را در غل و زنجیر نگیریم...

یه جای دستامونو انسان وارانه بالا بگیریم و بگیم خدا حاافظ فقط انسان باشیم

همین

نوشته شده در 90/10/07ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط باران|


آخرين مطالب
» گفتگو میان گل سرخ و خدا
» هزار بار تنگ مي شود
» كلامي با خداوند
» تو بگو آرامش آبي چه رنگيست
» قطعه اي از بهشت
» دايره قسمت
» دعوت امام محمد غزالي از برادرش براي اقامه نماز
» شجاعت مي خواهد وفادار احساسي باشي كه ميداني شكست ميدهد روزي نفسهايت را!
» پندهاي ملا نصرالدين : پروردگارا ! توبه كردم كه بعد از اين ؛ در كار الهي دخالت كنم
» آرامش من دلتنگتم
Design By : Pars Skin